تبليغاتX
ادبی
هنرامروز
کردهای پارس

کردهای پارس و کرمان 

کردهای پارس

شبانکاره های فارس از سال 421ه.ق تا756ه.ق بر فارس حکومت کرده اند و در استامنهای فارس ،کرمان و بوشهر پراکنده اند،کردها پس از واقعه گئومات در سال522پ.م وارد فارس شده اند .

ساسان موبد معبد اناهیتا همسری از کردهای خاندان پیشوایان  بازرنگی ها  اختیار میکند به نا م "رامنا بهشت "که ثمره ان فرزندی است به نام "پاپک"که پدر اردشیر پاپکان است ،در سده اول هجری به حمایت از  یزدگرد  بر میخیزند ودر سالهای 18 و23 ه .ق به سختی از شهرهای  فسا ،اهواز،و دارابگرد دفاع کرده اند ، در سال 22 ه .ق در میان راه جره و شیراز کردها  "عمر ابن خطاب " را به قتل میرسانند  ، در سال  25 ه.ق در زمان ابو موسی اشعری کردهای بصره ،اهواز وفارس دست به شورش بر داشتند ، در سال 83ه.ق بر لشکر  "حجاج " شوریدند و شهر  کوفه  را تسخیر کردند .

 در سال 257 ه .ق کردهای  پارس باذعربهای پارس متحد شدند و بیگانگان را شکست دادند  .

در سده چهارم سه زبان در میانشان رایج بوده است

1زبان پارسی بیشتر در معاملات کاربرد داشته است 2زبان پهلوی که بزرگان در نوشتن کتاب و نامه نگاری استفاده میکردند 3زبان عربی که در دستگاه دولتی کاربرد داشته است .

دینشان غیر از مسیحیت ،یهودیت و زرتشتی ،اهل مذهب اعتزال ،تشیع و تسنن بوده اند .

در سده چهارم بنا به روایت" اصطخری " ایلات کرد پارس  پنج گروه بوده اند

1رم جیلویه 2 رم لواجان 3رم دیوان 4رو شهریار 5 رم کاریان

به گفته مسعودی در قرن هشتم مغولان حاکم فارس حدود سیصد طائفه که تقریباّ صد هزار نفر جمعیت داشته اند و از سی و دو قبیله تشکیل شده بودند را نابود کرد .

تیمور گورکانی در سالهای 789ه.ق و 795 ه.ق به کردهای پارس حمله کرد ، در حمله دوم ناجوانمردانه کردها را غارت و قتل و عام کرد .

کردها در طول تاریخ با ترکها دشمن و با اریایی ها رابطه حسنه ای داشته اند ،احتمال دارد  ایل کلهر در جنوب باختری کرمانشاهو باصری های فارس زبان کوچرو پارس از بازماندگان کردان پارس باشند ،همچنین طائفه " کرد شول"از بازماندگان کردان پارس هستند ، در زبان فارسی کرد به معنی چوپان و گله چران است.

شیخ ابو الحسنعلی ابن عبدالله معروف به  "کردویه "از عارفان بزرگ سده ششم هجری در شیراز  بوده است که در محرم 606 ه.ق دار فانی را وداع گفت ،پور  فریدون عارف اواخر سده هفتم و اوایل سده هشتم از کردهای پارس است وی صاحب طبع روان شعری به وزن اشعار بابا طاهر  و با همان لهجه پهلوی بوده است .

زندها طایفه ای از کردها بودند که در بین همدان و ملایر  زندگی میکرده اند  در زمان نادرشاه به خراسان کوچانده شدند پس از مرگ او به وطن بازگشتند .

 در دوره قاجاریه عشایر زند برخی با عشایر باجلان در نزدیکی خانقین و عده ای در جنوب شرقی کرمانشاه اسکان یافتند .

در جریان شورش سمکو در زمان رضاخان عده ای از کردها را به اباده ،لار ،برازجان،وبوشهر تبعید کردند همچنین بعد از شکست قاضی محمد عده ای از کردها ی مهاباد را به شهرهای فارس تبعید کردند ،سال1363حدود 40نفر از کردهای سنندج و سقز را به شهر جهرم از استان فارس تبعید کردند.

خاندان روژبه یانی "روز  بهانی "از عشیره زنکنه در سراسر ایران و بالاخص در فارس پراکنده اند .

در حال حاضر حدود 200خانوار کرد قاضیوند  از ایل گوران  در محله تلخداش شیراز زنوگی میکنند که ائین اهل حق دارند که همرام کریمخان به انجا کوچ کرده اند .

گروهی از کردها که خود را کرونی  معرفی می نامند ودر حدود 547 خانوار هستند در روستاهای اطراف شیراز پراکنده اند ،زبان و گویششان کردی است و مذهبشان شیعه دوازده امامی است ،حدود 300خانوار از کردهای کرونی در روستای خیر اباد شهر کازرون زندگی میکنند ، همچنین حدود 50خانوار از کرونی ها ساکن روستای بهرام اباد هستند ،70خانوار کرد کرونی ساکن روستای قوام اباد چیچکو و 11خانوار در روستای بابا کوهک هستتد .

از کردهای سنندج حدود 130خانوار "650نفر"واز کردهای سقز 40خانوار "20نفر"ذدر شیراز زندگی میکنند .

گروهی از کردهای فارس که به زبان فارسی تکلم میکنند عبارتند از :

1ایل لک های ممسنی که خود شامل تیره های لک،لک باباخان ،لک زندی ،لک نیازی است .2تیره دز کردی 3ایل کردشولی 4طایفه های چهار راهی و لشنی که خود عبارتند از تیره های میرزایی ،مرتضایی ،طلایی ،هاشمی ،حسین خانی ،میرشکاری ،محمد خانی ،سالاری و قلتاشی .

گروهی از کردهای فارس که به زبان ترکی تکلم میکنند عبارتند از :

1تیره ای به نام لک از ایل قشقایی در طائفه کشکولی 2تیره ای به نام علی کردی از ایل قشقایی در طائفه فارسمیدان

3دو تیره شبانکاره از ایل قشقایی در طائفه فارسمیدان  و طائفه عمله .

 

گرفته از کتاب کردان پارس و کرمان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/13ساعت 12:53  توسط چیا  |
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 12:23  توسط مجتبی حدیدی  | 

   

دشمنان تا وقتی نیرومند هستند که مردم با آنها درگیر نشده اند به گفته  "مائو تسه تنگ " امپریالیستها ببرهای کاغذی هستند .

در هیچ انقلابی تفنگ و سیاست از هم جدا نشده اند جز آنکه آن انقلاب با شکست شرم آوری روبرو شده است .

تصمیم به ادامه نبرد باید به صورت یک سنت انقلابی و انکارناپذیر در آید و اراده جدی را در دل توده ها و انقلابیون تقویت کنیم .

 پیوستن مردم عادی به انقلاب ، انتقال آنها از اجتماع به صف انقلابیون است و این یک عملیات انقلابی و ایجاد دگرگونی واقعی است  برای پیروزی تنها تفنگ و به دوش گرفتن و تصمیم به پیکار کافی نیست بلکه باید توام با آن مانورها و توطئه های دشمن را خنثی کرده و آگاهیهای خود را افزایش دهیم ودر سایه آن همه مانورها ، بازیگریهای سیاسی و روشهای مختلف فریبکاری و گمراهی و تخدیر مردم را کشف کنیم .

نیروهای مسلح تنها در سایه پشتیبانی توده ها تکامل پیدا میکنند آنانند که انقلاب را خلق و پل پیروزی را می سازند ، نخواهیم توانست مبارزه را به مرحله جنگ توده ای همه جانبه تکامل بخشیم جز آنکه همه افراد مکلت را برای شرکت فعالانه در جبهه و پشت جبهه بسیج کنیم . کار مهم تنقلاب کشف و شکوفا کردن دوباره استعدادهای نهفته در اعماق ملت است  یکی از شرایط پیروزی اعتماد به توده هاست .

یکی از شدیدترین نیازهای انقلاب مسلحانه درازمدت تقویت روحیه ابتکار و پشتکار وبردباری انقلابیون و توده هاست ، جلوگیری از پرگوئی وعادت کردن به حفظ اطلاعات و سکوت نسبت به مسائل مخفی ، از صفات بارز هر انقلابی به شمار میرود  ، هیچ چیز خطرناک تر از فهم خشک وجامد در نظریات انقلابی نیست .

هیچ چیز بدتر از این نیست که شعارهایی را مطرح کنیم و آنرا در هوا و دور از مردم رها نماییم و صفات بارزانقلابی را در خود پیاده نکنیم  تنها معیاری که توده ها  به وسیله آن افرادو گروهها را از هم تشخیص می دهند عمل است .

انقلاب عبارت است از مجموعه زمینه های انقلابی که در پیشاپیش آن عملیات مسلحانه قرار دارد ولی نباید فراموش کرد که کار در زمینه های دیگر انقلاب هم اهمیتش کمتر از جنگ نیست ، عامل قطعی و تعیین کننده در تکامل ماهیت درونی است و عوامل خارجی شرط ضروری عملکرد  عامل داخلی می بلاشد .

انقلابی پیشتاز پیشرو امت است که به خاطرخلق و مصالح و منافع توده ها قیام کرده است .

 

برگرفته از کتاب تجربیاتی از انقلاب فلسطین نوشته منیر شفیق کهدر وبلاگ چیا منتشر شده است و اینجانب آنرا به اشتراک گذاشته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 12:44  توسط مجتبی حدیدی  | 

نمایش باغ آرزوها به کارگردانی ابوالفضل حسین پور و با بازی کیوان عمو زاده و جلال شکری از روز شنبه ۲۱ آبان ماه سال جاری در فرهنگسرای بهمن تالار مبارک به اجرا می رود . لازم به ذکر است ساعت شروع نمایش از ساعت ۴ بعداز ظهر می باشد ..
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 20:25  توسط مجتبی حدیدی  | 

 میگویم از یک نمایش ساده و ابوالفضل حسین پور

نمایشنامه باغ آرزوها نوشته پرویز بشر دوست به

 کارگردانی استاد ابوالفضل حسین پور با بازی

 خوب کیوان عموزاده و جلال شکری در پردیس کرج

 در روزهای جمعه و شنبه و یکشنبه مورخ پانزدهم

 و شانزدهم و هفدهم مهرماه ۱۳۹۰ به صحنه می

 رود . ورود برای عموم آزاد می باشد . همچنین

 اجراهای بعدی در شهرستانهای اراک و مشهد می

 باشد . این کار صحنه ای از نظر تکنیک و کارگردانی

 ظریف و مدرن و از نظر روانشناسی جای تاکید و

 بررسی خواهد داشت . گوا اینکه در اجرای ژنرال

 شاهد بودیم که مخاطب احساس بیرون بودن از

 دیوار چهارم را ندارد . دستیار کارگردان خانم

 مرضیه کریمیان و طراح صحنه امیر کوهبر می

 باشد . پس از اجرا بررسی کار آغاز خواهد شد  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/13ساعت 11:21  توسط مجتبی حدیدی  | 

از قلندران تا لوطيان و دعواي حيدري و نعمتي

سربازي كه در ميدان جنگ است فرمانده جنگ است .

(شكسپير)

به اعقاب و ريشه هاي سلاسل كه مي پردازيم مي بينيم شناخت آنها بدون شناخت قلندريه ممكن نيست  مي گويند راهبان هندي باعث شكل گيري قلندريه شده اند . قلندران اساس فقر و تجرد را از ملامتيان گرفتند . سهروردي و جامي اساسا ملامتيه را طايفه اي مبارك مي دانند . ابو احمد ابدال چشتي و باباطاهر و درويش آهوپوش قلندر بوده اند . با اين همه موسس آن بر اساس نظام مندي سلسله اي جمال الدين صابي است . محمد بلخي ، محمد كردي ، شمس كرد ، ابوبكر نكساري ، جلال الدين درگزيني و ابوبكر اصفهاني خلفاي قلندريه بوده اند . ابوبكر نكساري هم عصر مولانا بوده است. وفائيه و حيدريه از سلسله قلندريه منشعب شده اند . قلندريه در شورش قرن سيزدهم نقش عمده اي داشته است . بابا الياس و رهبري هاي او در شورش ها اگر چه نزد عوام معروف نيست اما تاريخ او را مي شناسد . تاج العارفين سيد ابوالوفا نيز از وفائيه بود . ابدالان نامي بود كه بر مريدان بابا الياس نهادند . قافيان ، اخيان ، ابدالان و باجيان در اناتولي آن روز قلندران بودند . ابدالان روم در 1240 ميلادي پس از شورش بابائيان تشكيل شد و بخشي از حيدريه بوده است . آنها قلندري و بكتاشي هم بوده اند . در قرن 15 نام قلندريه ايشيك و تورلاق است . ابدال شيخ قلندريه پس از موسي ابدال ، گيوكلو بابا بود كه درويش عريان نيز به او مي گفتند . سيد علي سلطان و سيد رستم مسند نشينان آن بودند . البته قريون بابا حيدري نبود و مزار او را سلطان بايزيد دوم بنا نهاد .در قرن هفدهم ميلادي آنان سر مي تراشيدند و مخدرات استعمال مي كردند و در مجالس خود را با كارد مي زدند . اما دراويش جاميه به ظاهري زيبا آراسته بودند و به سياحت و موسيقي مي پرداختند . با فتح استانبول قلندر خانه ها ايجاد مي شودو شورش هايي را كساني مانند شيخ بدرالدين ، تورلاق كمال ، شاه قلي و شاه ولي و شاه قلندر ايجاد كردند . قلندريه بر اهل حق و خاكساريه و خلوتيه و مولويه تاثيرات بسزايي گذاشتند . خاكساريه شعبه اي از قلندريه است . هرچند خاكساريه خود را به سيد جلال الدين حيدر مي رساند اما او نيز خرقه خلافت سهرورديه را در خانقاه بهاءالدين گرفت و دختر سيد بدرالدين را به زني داشت . هرچند پيش از سفر غلامعلي شاه در عهد قاجار اين فرقه را به نام جلالي مي شناختند و معصومعلي شاه نويسنده طرائق الحقائق در جلد سوم صفحه 533اهل خاكسار را از طايفه هاي هندو مي داند . مي گويند تاثير خاص قلندريه روي بكتاشيه است اما تاريخ هايي هستند كه تصريح مي كنند بكتاشيه را حروفيه بوجود آوردند . مشايخ قلندريه در زمان حياتشان منفور بوده اند اما هميشه زيارتگاه هايي را مي بينيم كه مقابر مشايخ قلندريه است. آنان شاعراني داشته اند كه بايد گمنام باقي بمانند تا دموكراسي ضربه اي نبيند مانند صارق ابدال ، سحر ابدال ، محي الدين ابدال ، قريون ابدال ، حيرتي و خيال بيگ . قلندريه به جاسوسي متهم مي شودو رو به افول نمي گذارد بلكه تغيير شكل آن نام هاي ديگري را بر آن مي بخشايد . مثلا برگي از تاريخ را جستجو مي كنيم : يغماي جندقي توسط ملا احمد نراقي وارد حوزه علميه مي شود و قبا بر تن مي كند و كلاه قلندران بر سر مي گذارد و شراب ميريزد و رسوا مي شود . بعدها غزل "بهار ار باده در ساغر نمي كردم چه مي كردم....." را مي سرايد . البته خاطرنشان مي سازد كه با توبه از مجازات مشايخ جان به در برده است

" ز شيخ شهر جان بردم به تدبير مسلماني

مدارا گر به اين كافر نمي كردم چه مي كردم "

به قول ناصر خسرو : ناگفته بسي به بود از گفته رسوا

جلاليان از اواخر قرن هشتم تقسيم شدند به چهالتان يا چهل ابدان . بعدها عصبيت و رقابت ديرين مابين عياران و طراران ؛ جوانمردان و حكومتي  ها و سپس لوطي ها و ظهور آنان ، به درگيري حيدري و نعمتي مي انجامد . دلايل سياسي و اجتماعي بيشماري در اين رابطه وجود دارد كه مطمئنا در لايه هاي تحقيقي كاغذين نمي شود تمام انها را شناخت و شايد پژوهش اين امور در لايه هاي زباني و معماري و سخن كوچه بازار بيشتر كاربرد داشته باشد .

گروه قطب الدين حيدر كه از مشايخ صوفيه بود و دسته نعمتي كه منتسب به شاه نعمت الله ولي بودند به صف آرايي در برابر يكديگر مشغول شدند . دسته حيدريان در زمان دولتشاه سمرقندي و حمدالله مستوفي و ابن بطوطه جهانگرد وجود داشته اند . البته شروع نعمتي ها در اوايل صفويه نبوده است و كنيه ايشان به قبل باز مي گردد . احتمالا تبرائيان و تولائيان و شروع رقابت بين فتيان و اخي ها به اختلافات ساكنين لنگر برگردد.لنگرهايي كه در تربت حيدريه اتباع قطب الدين حيدر و در كرمان پيروان شاه نعمت الله ولي تاسيس كرده بودند مقر فتنه بوده است . اين درگيري در بلاد ديگر نيز وجود داشته است . شاه عباس صفوي به درگيري حيدري و نعمتي علاقمند بوده است و در قزوين اين دوگروه را به جان يكديگر مي انداخته و از تماشا و تعقيب اخبار آن لذت مي برده است . آل ساندري سياح فرنگي در قرن 16 ميلادي مي گويد :قزوين بين دوگروه تقسيم شده است . البته شاه نيز در بعضي موارد نمي توانسته از ادامه درگيري جلوگيري كند . سرجان ملكم در عهد فتحعليشاه به ايران مي آيد و از دوام اين منازعات و عدم توقف ان توسط دولت سخن مي گويد . البته نزديك عاشورا درگيري شديدتر مي شده است . اگر مسجدي را براي عزاداري آذين مي بستند دسته ديگر در خرابي آن مي كوشيدند و كار به نزاع و قتل مي انجاميد . خانه ها را به نام حيدري خانه و نعمتي خانه مي شناختند . شهرها به دوقسمت تقسيم شده بودند . اگر در شورش نقطويان طرف درگيري حكومت بوده است اين بار درگيري ميان مردم كوچه و بازار شكل گرفته بود . حاج ابراهيم شيرازي كدخداي محلات حيدري نشين شيراز بوده است و علم حيدري يا علامت كه با زينت و تجمل خاصي جلوي دسته هاي تعزيه حمل مي شده است و منسوب به همين دسته بوده است را ايجاد مي كند . منازعه تا زمان تاليف فارسينامه ناصري ادامه داشته است و در ساير ولايات از اردبيل تا مشهد وجود داشته است . حاج ميرزا حسين خان سپهسالار در زمان ماموريت به خراسان مي گويد : چون مزار امام هشتم در محله مخصوص دسته مخالف  قرار داشته است  بعضي از گروه مخالف تا پايان عمر به زيارت آن ناحيه مقدسه نرفته اند .وقتي مردم اين قدر متعصب و خرافاتي باشند تاريخ شرمنده مي شود . آصف الدوله حاكم خراسان وقتي به علت ملخ زدگي نتوانست ماليات از دهقانان بگيرد دستور مي دهد دختران آنها را به اسارت بگيرند و در عشق آباد مانند گاو و گوسفند و ماكيان به تركمانان روس بفروشند . هميشه پاسخ هاي تاريخ با مردم آن تاريخ در گور خفته است  و مردمي كه تاريخ خود را نشناسد آنرا تكرار خواهد كرد . البته تبرائيان سه خليفه را لعن مي كردند و سابقه اين كار به زمان امويه و عباسيان نيز مي رسيده و آل بويه و سلجوقيان نيز اين كار را انجام مي داده اند

دختر ملكشاه سلجوقي به جرم ناسزاگويي به صحابه پيغمبر توسط مناقب خواني دستور داد تا زبان او را بريدند . كظفرالدين آلب ارغو حاكم قزوين بخاطر لعن صحابه توسط روضه خواني او را دار زد . گذاشتن نام ابوبكر در سبزوار و عمر در كاشان مكروه بوده است . ناصرالدين شاه قاجار با منع اين اعمال در مساجد و مجالس روضه خواني و زورخانه ها رسم تولي را رواج داد و تبري تقريبا از فروع الدين عملا كاسته مي شود . بخشندگي و كار سازي و دستگيري  جوانمردان آنان را به فتيان مشهور مي سازد . آنها اكثرا پيشه ور و كارگر و صوفي و سپاهي ولايات و شهرها بوده اند و شناخت حقيقت و ماهيت جوانمردي مرامشان بوده است . بعضي از اصناف مانند قصاب . جراح و صياد و دلاك و جولاه و دلال به موجب سنن و آداب جوانمردان ، حق ورود به جرگه جوانمردان را نداشته اند . از سوي ديگر قشر ممنوعه نيز با انتساب سلماني به حضرت سلمان فارسي و اتكا به افسانه و داستان براي ورود خود به طريقه جوانمردان قهرمان مي تراشيده اند . قضيه جوانمرد قصاب و اتكا به كلام لافتي الا علي را بهترين مثال براي ورود مي دانستند . جوانمردي نزد صوفيه اهميت فراواني داشته است . حتي مشايخ مشهور مانند سلمي يا ابوالقاسم قشيري و ابن عربي در باب آن بحث كرده اند و فتوت نامه ها نوشته اند . عياري دهليز جوانمردي بوده است . به مرشد عياران در ماوراء النهر رئيس الفتيان مي گفته اند . فتيان در سوريه با اسمعيليان مبارزه مي كرده اند . اهل فتوت لباس و شعائر و آداب خاص خود را داشته اند . وجود طبقه داش و مشدي و لوطي از آخرين دوره آنهاست و دروازه انحطاط تشكيلات آنها آغاز اين طبقات بوده است . آيين جوانمردي يعني اصول عياري و مبادي صوفيه را آب مي گفتند و كهنه كار را جد مي ناميده اند . رئيس را اخي مي گفتند . آنا علي رغم صوفيه به جاي كلمه فرقه (سراويل) يعني شلوار زير جامه را شعار قرار مي داده اند كه امروزه به آن دشداشه هم مي گويند . هركدام كمر بسته شخصي كه او را پير (شد=كمربستن)مي گفته اند و با بود و شد طالب را به علي (ع) مي رسانده اند . بعد از كمر بستن و پوشيدن سراويل (لباس الفتواه) جام جوانمردان (كاس الفتواه) را مي گرفته اند . آن نيزآب نمك آلوده بوده است . به آن مي پرداخته اند . سپس طالبان به سمت ارشاد و با سرسپاري به سابقه داري مطلوب به حلقه اهل فتوت در مي آمدند . اينان رفيق سايرين محسوب مي شدند . تجمع شبانه فتيان را لنگر(زاويه )را با لوازم آن از جمله فزش و چارغ اخي نگهباني مي كردند و بعد از غذا و رقص و سماع مي نشستند . خليفه ناصر عباسي لباس فتوت پوشيد و در ترويج اصطلاح و مرام فتوت و اصلاح طريقه جوانمردي اهتمام بسياري نمود . حتي تيراندازي و كبوتر بازي را رايج نمود . سلاطيني مانند كيكاووس اول ، سلطان سلجوقي دوم ،سلطان بيرس از مماليك مصر لباس جوانمردي پوشيدند . در عهد ابن بطوطه هيچ شهري از فتوت خانه ها خالي نبود . البته چون پسران جوان رفت و آمد زيادي داشته اند بي بند و باري هاي رايج بين اخي ها باعث افزايش فساد شديد شد و تشكيلات آنها با ظهور صفويه و افزايش قدرت قزلباشيه تقريبا از بين رفت.(دايره المعارف مصاحب صفحات 610 الي 769 ) . با بحث از ميان رفتن هاي تاريخي مي توان طور ديگري برخورد نمود . مي دانيم كه باي ماندگاري ، تغيير وضعيت بهترين عملكرد است . پس نمي توانيم فرق مختلفه را كاملا منحط و منقرض محسوب كنيم . به طور مثال فاطميون مصر دانشگاه الازهر را بنيان مي گذارند و از آن دانشگاه اخوان المسلمين مصر حركت خود را آغاز مي كنند و فدائيان اسلام ساخته و پرداخته اخوان المسلمين هستند كه در ايران تحركاتي را اغاز مي كنند و آخرين آنها شيخ صادق خلخالي بوده است . پس اكنون مي توانيم بگوييم كه يك فدايي اسماعيلي حسنعلي منصور نخست وزير وقت (1341 ش ) را ترور نمود يا نواب صفوي هفت امامي بود ؟ گوا اينكه قلندر و آنارشيست به يك مفهوم اند و از نظر عملكرد به هم شباهت دارند و لوطي و لمپن نيز شباهات رفتاري به يكديگر دارند . مي خواهم بگويم پژوهشي كه حتما به نتيجه خاصي برسد صورت مساله را پاك كرده است . همچنين اصطلاح لنگر و عيار و جوانمرد و لوطي و مشدي در مدخل حيدري در دايره المعارف  تشيع در مدخل حيدريه آمده است : گروهي قلندران شيعي مذهب نسبت به مير قطب الدين حيدر (فوت 830 )ارادت دارند . به گفته حافظ كربلايي تبريزي از قلندران كه منتشاء وي از باكوي شروان بوده است و در تكيه خود در تبريز دفن شده است : اسكندر پسر قرايوسف823-841 ق به او ارادت داشته است . قاضي نورالله شوشتري 1019 ق در زمان جلال الدين اكبر، شاه هند و معاصر شاه عباس ( يا همان شاه پناه دهنده ي  نقطويان )در باره حيدريه تبريز مي گويد : به پيروي پيشواي خود قطب الدين حيدر توني به وقت توبه دادن مريدان ، آنان را به طريق سرگوشي به لعن فراعنه زمان اهل بيت تلقين مي كرده اند(مجالس المومنين جلد يك ص 82 ) . حيدريه عهد صفويه عمامه اي پنج ترك از پارچه كهنه به سر مي بستند . پوست گوسفند دباغي نشده اي بر پشت خود مي انداختند و در دستي چوب دست و در دست ديگر بوقي مي گرفتند و مشايخ خود را بابا مي ناميدند . رساله اي از دوران شاه سليمان صفوي به جا مانده كه در كتابخانه دانشگاه تهران است . مي گويد حيدريه آن دوران از قطب الدين حيدر توني (830 قمري فوت ) با نام سيد جلال الدين حيدر نام برده اند . در صورتي كه مورخان نوشته اند كه اين دو شخص دو نفر هستند كه از نظر زماني به يكديگر ارتباطي ندارند . خاكساريه پيروان سيد جلال الدين حيدر(595-690ق) بوده اند و آيين شان كمابيش در صفويه از آيين فتوت متاثر بوده است . قطب الدين حيدر سنگ و تيغ و آيت و كسوت و شد و يد را از سيد محمد نجفي كسب كرده است و اوبه بابا پير مجنون و از او به حضرت پيرزاده پير قيام و از او به حضرت سيد محمد شرواني ملقب به شاه قلندر و از او به پيرزاده حبيب اردوبادي رسيد . منابع قلندري ذكر مي كنند كه  موضوع فتوت بي مناسبت به جوانمردان سلماني و سرتراش هم نبوده است . صنف مذكور نزد خاكساران از اعقاب حيدريه عهد صفوي اند . حيدري ها و نعمتي ها در مسابقات دو حيوان نظير مانند خروس يا دو قوچ را به جنگ وا مي داشته اند و سر برد و باخت با يكديگر درگير مي شده اند . سخت ترين رقابت آنها كه به جدال و زد و خورد مي انجاميد در روزهاي عاشورا بوده است . ميرزا يعقوب خان انجداني در سفر نامه خود بيان داشته است كه مردم اروميه در زمان فتحعليشاه قاجار به علت شدت جنگ از عزاداري ممانعت مي كرده اند . جغرافياي اصفهان مي نويسد : هر ساله در عيد قربان حداقل 50 زخمي و سه الي چهار كشته به جا مي مانده است . لوتيان نيز در اين در گيري ها بي تاثير نبوده اند . قطب الدين حيدر توني در قرون 7 و 8 در زاوه مدفون شده است و پيروان او آنجا را تربت حيدريه ناميده اند . ابن بطوطه مريدان او را در قرن 8 ملاقات كرده است كه حلقه آهني بر دست و گردن و گوش مي اويخته اند و حتي بر آلت تناسلي شان حلقه مي انداخته اند تا نزديكي نكنند و سلب اختيار شوند . قلندران حيدري عهد صفوي از پيروان او نيستند . شاه سنجان در وصف او مي گويد :

رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين

ني كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين

ني حق نه حقيقت نه طريقت نه يقين

اندر دو جهان كه را ود زهره ي اين ؟

و البته چنين است .كسي كه در دوسويه عقل نگنجد نه در جسم مي گنجد نه در جان . خوب مي دانيم كه قطب الدين حيدر و شاه نعمت الله ولي اين درگيري ها را به وجود نياورده بودند و تعصب پيروان هميشه دفاع از زبان را به جاي دفاع از حقيقت مي نشاند . در قرن 9 ملا حسين واعظ كاشفي به داستان جوانمرد قصاب اشاره كرد اما از ذكر آن خود داري كرده است . نام او در فتوت نامه قصاب از عهد صفويه نيامده است اما در رساله ديگري درباره قصابان و سلاخان روايت شده كه كنيزكي جهت خريد گوشت به وي مراجعه مي كند و به علت عدم رضايت  خريدار مولا دخالت مي كند و قصاب او را نمي شناسد و بي ادبي مي نمايد و هنگامي كه او را مي شناسد دست و چشم خود را با ساطور از بين مي برد و با نفس حقاني مولا دست و چشم قصاب به حالت اول بر مي گردد . صورت كهن داستان امر ديگري است  . اما عطار مي گويد با كرامت مولا دست جوانكي كه متهم بوده و قطع شده بود به هم مي چسبد . طريق البكا از عهد ناصري داستان را با تغيير در عهد ناصري آورده است . در افغانستان قصاب ها هر شب جمعه به ياد مرحوم استاد قصاب نذر مي دهند و در حين اجراي نذري قصه اي را از او نقل مي كنند اين نشان مي دهد كه حرفه ي قصابي مكروه بوده است و حفظ ارتباط انساني با فتوت در اين داستان گنجانيده شده است . به هر حال صاحب آن بقعه در جنوب تهران همان مرد افسانه اي و پير قصاب بوده است كه اكنون مقبره وي بسته است . ترس حكومت از توليد قلندران و لوتي ها به تعطيل شدن اين گونه اماكن و زورخانه ها و زير نظر داشتن قهوه خانه ها منجر مي شود . زيست مردم با ياد و خاطره آنها و حفظ هرگونه ي  آنها و ايجاد موجوديتي واقعي و محسوس و قابل دسترسي و زيارت قبر آنها ، البته براي حكومت ها هميشه  خطر ساز بوده است . متاسفانه براي جوانان هميشه اين مسائل نا آشناست ....

زاينده رود مي خروشد و مغولوان رفته اند . صفويه با قدرت تمام ايران را به پيش مي راند و اصفهان مهد هنر ميشود . اين بار تركهاي صفوي در قلب ايران يا نصف جهان لانه گزيده اند . ميدان شاه يا ميدان نقش جهان از دو بخش مسجد و بازار تركيب شده است . از چوگان بازي و شعبده بازي تا تجارت و تدريس فقه و علوم در اينجا جمع است . تجارت با رونق و پر شكوه و تفريح در اين ميدان موج مي زند . مومنان در مسجد شيخ لطف الله نماز جمعه مي گزارند و در مسجد شاه نماز مي خوانند . حتي هلند و انگلستان در اينجا تجارت خانه دارند . تجار به تجارت مشغول و كودكان به تفريح . شاه عباس در كاخ عالي قاپو چون شاهين بر تخت جلوس نموده و به شكوه ي خلايق رسيدگي مي كند . او در عين سفر به مشهد خوشگذراني مي كند و مشكوكين به نقطوي را مي شناسد و مي كشد . جهانگردان جلب اصفهان مي شوند و چگين ها گوشت مخالفين شاه را مي جوند و مي خورند . لعابچي ها دبر امردان را براي عمل قبيح چرب مي كنند . شاهد بازي در كافه هاي اصفهان تورم را از ميان برده است . خرافات مذهبي تقصير عامه مردم است و اخبار حيدري و نعمتي را شاه تعقيب مي كند و لذت مي برد . هنر صفويه سكولار و غير ديني است و قلمداد مذهبي بر آن طفره رفتن و تاريخ سازي است . تقسيم شيعه به شيعه علوي و شيعه صفوي كاملا احمقانه است و نشان از عدم شناخت تاريخ توسط نويسنده آن دارد . مردم بدون اينكه بدانند حيدري و نعمتي چيست به جان هم مي افتادند . اين درگيري در عصر جديد شكل ديگري دارد مانند دموكرات ها و جمهوري خواه ها در امريكا و استقلال و پرسپوليس در ايران و....

البته نبايد بحث لوطي ها و داش ها و مشدي ها وقلندرها با لمپن هايي كه ماركس معرفي مي كند اشتباه گرفته شود . قلندران آنارشيستهايي بوده اند كه دوستشان داريم . اما آلودگي اعقاب لوطي ها به امور سياسي لمپن ها را بوجود آورد . مريدان شيخ صفي الدين اردبيلي پهلوان بوده اند و مكانشان را پاتوق مي گفتند . نوجوانان نابالغ كه وارد اين دسته ها مي شدند لوتي و نوچه نام مي گرفته اند و از آنجا الواط و نوچه يك مفهوم پيدا كردند . از آنجا كه تعداد زيادي از لوطي ها در مشهد به امر جوانمردي مشغول بوده اند آنها را مشدي مي گفتند . لفظ داش مرخم داداش (اخي ) است كه به آنها اطلاق مي شد . عياري در قاجار از حيطه جوانمردي خارج مي شود و لوتي جايگزين آن مي شود . فلور مي نويسد : لوتي هاي سده 19 ميلادي پهلواني را پيشه داشتند و اخلاف روحاني عياران بودند و زورخانه ها را با آنها نسبت مي دهند . شايد استفاده از آلات  و ادوات پهلواني به نوعي برداشت از عرفان زرتشت و سنت ايراني و يكي نمودن آن با مفاهيم عرفان اسلامي و جمله لافتي الا علي بود . اين فرهنگ را در ايران ايجاد نموده بودند تا به حفظ تمدن ايراني و فرهنگ اسلامي علوي  با هم بپردازند و از ارادت به ائمه عقب نمانند . هرچند ارادت ايرانيان از همان ابتدا به معصومين نوعي دهان كجي به اسلام روزيا اسلام زور بوده است . به هر حال در زمان قاجار زورخانه ها به دست پهلوانان و داش ها و لوطي ها مي افتد و ابعاد مردمي به آن نسبت دادند . اين باعث شد كه درباريان براي تظاهر و مرشدان براي افزايش اعتبار خويش به اين ورزش روي بياورند . البته لوتي ها از پذيرش ايشان ابائي نداشتند . اما در دوره اي مثل 28 مرداد 1332 آخرين نفس لوطيان و عياران در قالب كلاه مخملي ها رنگ مي بازد و با آلودگي به سياست به سركردگي شعبان بي مخ(جعفري )ختم مي شود . شايد علت اينكه ورزش كشتي ومدال آوران به شوراي اسلامي شهر، راه پيدا ميكنند ترس حكومت از ايجاد دوباره قلندران است.شايد علت مرگ تختي در اوج شهرت و پهلواني ريشه هاي ديگري نيز داشته باشد . درست است كه زماني قلندران آشوب هايي را ايجاد مي كردند اما وابستگي به گروهي نداشتند . بعداز 28 مرداد به بعد در مراسمي مانند 4 آبان و 9 آبان زورخانه ها درهايشان باز مي شد . خدمت به سياست ؛ توسط لوتي ها كه از اعقاب قلندران بودند بعيد بود . آراسته مي گويد : پس از تعريف تحولات سياسي و اجتماعي ، حكومت هاي فاسد براي نيل به اهداف پليد ازلوطيان استفاده كردند و با تمجيد و ستايش ؛ گروه هايي به نام پنتي ها و لوتي ها و چاقوكش ها را پديد كردند . اما لومپن تعريفي است كه ماركس ارائه مي دهد و به زمان پهلوي در ايران مفهوم پيدا ميكند  . آنها اين بار اداره تكيه ها و حسينيه ها و اماكن مذهبي را به عهده گرفتند و در قالب توابين نيز گردهم آمدند و كساني مانند رسول ترك و علي گندابي سمبول آزادگي ديني مي شوند. به هر حال وظيفه دولتها هميشه مهار بوده است . چه با ايجاد و نوآوري و يا از ميان بردن .  در زمان قاجار لوطي ها در چند محله مثل لوطي سنگلج ، چاله حصار ، چاله ميدون پاتوق داشتند . جعفرشهري مي گويد : "تحقيقات آكادميك درباره اينها جواب نمي دهد بايد به سراغشان رفت . بايد درقهوه خانه ها اينها را ديد . من اصلا جرات نمي كنم با يكي از اين ها بنشينم . خانمي كه برنامه تلوزيوني عصر روايت ايران را مي سازد ديدم و گفتم از اينها تا باقي اند فيلم بگيريد ."   لوطي عبدالله و لوطي غلامحسين در چاله ميدان و اكبر جيگركي آخرين آنها بودند . در جريان مشروطه هنگام به توپ بستن مجلس و تسلط بر تبريز و تكه پاره كردن صدرالدوله و مقابله با واقعه ميدان توپخانه لوطي ها نقش عمده اي را ايفا كردند . بحث آنها و طلبشان درگيري بود ، طرف دعوا اصلا مهم نبود . آنها البته هيچگونه تامين اجتماعي نداشتند و زائيده "بي سروري خواهي "بودند . از ويژگي هاي آنان كرنش ، بازيهاي زباني ، سخن گفتن با ريتم و آهنگين ، ستايش بيش از حد ، ماجراجويي ، اضطراب ، ميل به انتقام ، چرب زباني ، بي انضباطي ، ميل به رهبري ، عدم اطاعت ، بي رحمي و در بعضي موارد دزدي و جيب بري و گدايي بود . بعضا با عيب جسماني مسمي بودند مانند رسول شله ، علي زاغي ، حسين سياه و جعفر خالدار . يا با شغل مثل محمود مطرب ، حسين نجار ، اصغر شوفر و بر اساس اسم پدر مثل محمد رجب ، حسين رمضان ، جوادعلي يزدي . حتي بر اساس صفت مانند غلام تركه ، رضا بزدل ، اصغر پلنگ و بر اساس اسم مادر چون احمد صغري ، رضا فاطمه سلطان . البته در تبريز پيشوند يا پسوندي را در برابر شخص به كار مي بردند كه شخص از آن صفت آزرده خاطر مي شد مثل كاظم خيار شور. به اين كار توكان (دكان ) مي گفتند .

ماركس مي گويد :انسان از طبقه كارگر سقوط مي كند و لمپن مي شود . البته گاهي ممكن است انسان از طبقه بورژوا سقوط كند و يا از طبقه روشنفكر به لمپنيسم تن دهد . حتي اكنون در برنامه هاي تلوزيوني شاهديم كه نقش اوستا و ياور و ... بازي مي شود بدون اينكه  اعقاب و پيشينه آن دانسته شود . تنها در فيلم سينمايي اتوبوي در دهه 60 شمسي با بازي مرتضي احمدي و مرحوم هادي اسلامي و با شكل طنز به دعواي حيدري و نعمتي در آذربايجان پرداخته شد . مطلب ديگر اينكه مثلا فئوداليسم را در نطر مي گيريم . فئوداليسم سيستم نيست بلكه هرج و مرج پذيرفته شده در مالكيت است و اينجاست كه فئودال لمپن تر از يك لوطي محسوب مي شود و ارزش يك داش در برابر هر انسان نايي برتر از آن است كه در مقالات و كتب بگنجد . در ديرينه شناسي واژگاني لوتي به سه لغت بر مي خوريم :لودي : اشخاص لوده و هرزه كه شغل و حرفه آبرومندي ندارند . لوتي :افراد برهنه و عريان كه از تمام رذائل مانند خوردن مال صغير امرار معاش مي كنند . به موقوفات حضرت رضا دستبرد مي زنند و به نواميس مردم ليچار مي گويند و براي افراد ضعيف چاقو مي كشند و فساد جنسي دارند . لوطي : گرسنه مي خوابيدند و به مال مردم تجاوز نمي كردند و ناموس مردم را ناموس خود مي دانند و ملامتي كه از مردم مي كشيدند تحمل كلمه الواط بوده است. با اينكه نوجواناني كه به اين مرام وارد مي شده اند متهم به فساد مي شدند . در اردكان يزد هنوز اين فرق وجود دارند و در محله زردك نعمتي ها مي نشينند و در كچيب حيدري ها ساكن اند . البته خرابه اي از مسجدي باثي است كه در قديم حيدري ها ساخته اند . حيدري ها در بازار نو و نعمتي ها در كوشك نو زندگي مي كرده اند و در عزاداري ها حسينيه مخصوص دارند . سوگواري و پرسه را در نهم محرم در محلات خودشان داشتند . ابلاغ عاشورا و زدن سنج و گردش در كوچه و محلات را داشتند ومردم  پول و خوراكي در خورجين الاغ مي ريخته اند اما حق ورود به محلات يكديگر را نداشتند . براي رقابت صداي طبل را بلند مي كرده اند كه در حسينيه ديگر به گوش برسد . حيدري ها پافشاري بيشتري در اين موارد را داشتند . اگر نعمتي ها 4 گوشفند ذبح مي كردند حيدري ها بيشتر ذبح مي كردند و يا گاو مي كشتند . به حمام محله يكديگر نمي رفتند و آنرا نجس مي دانستند . اگر به حسينيه يكديگر وارد مي شدند بايستي اداي احترام مي كردند و كلك حسينيه را بايد مي بوسيدند و اگر اين كار انجام نمي شد شخص طايفه مقابل را وادار به انجام اين كار مي كردند يا درگيري آغاز مي شد . حيدري ها شعار مي دادند: حيدر صفدر علي و نعمتي ها مي گفتند : محمد است و علي .

حتي ضرب المثل هايي در اين زمينه وارد ادبيات مي شود و خرافاتي نيز وارد فولكولور ها مي شود مثل اينكه اگر كودكي حيدري در حال ادرار باشداو را چند قدم آن سو تر ببري بر مي گردد و سر جاي خودش ادرار مي كند . به آنها دوفرقه غوغا هم گفته شده است . لازم به يادآوري است حيدريون پيرو صوفي ساكن تبريز سلطان قطب الدين حيدر توني هستند و پيروان شاه نعمت الله ولي اهل سنت بوده و در اوايل صفويه شيعه شده اند و با ازدواج با شيعيان متحد شده اند . البته اين دو قطب مخالف در تبريز يا همان پايتخت اوليه صفويه پا گرفتند . زهرا غزنويان مي گويد : گويا شاه عباس براي حفظ و تقويت روحيه جنگاوري و آمادگي شهر نشينان براي حملات احتمالي به ساختار حيدري و نعمتي در ولايات دامن مي زده است . چرا كه آق قويونلوها تركمن هاي پيرو شاه نعمت الله ولي بوده اند و مرزنشين نيز بوده اند . البته بعضي مورخين اين را رد مي كنند و مي گويند شروع اين مقوله پيش از صفويه بوده است . لمبتون مي گويد در شيراز دو گروه رقيب ساكن بوده اند و شيراز در زمان كريمخان يازده بخش داشت كه 5 بخش آن دست حيدري ها و 5 بخش ديگر در اختيار نعمتي ها و يك بخش آن يهودي نشين بوده است . اين درگيري باعث سقوط شيراز در برابر حملات خان قاجار بوده است . در 1571 ميلادي جهانگردي ايتاليايي مي نويسد : تبريز 9 محله دارد 5 محله دست حيدري هاست و 4 محله نعمتي نشين هستند و بيش از سي سال است كه اختلاف دارند . لازم به ذكر است كه تورق تاريخ توسط همگان شايد بي نيازي از ديگر فرهنگ ها به ارمغان بياورد . حداق به تكرار تاريخ آلوده نمي شويم و يا بازسازي آن توسط افراد شوم را مي شناسيم . خلاصه در برابر هر انسان يك حيوان وجود دارد . ويكتور هوگو مي گويد :قاطع ترين نتيجه مستقيم يك انقلاب سياسي ؛ انقلاب ادبي است .

پي نويس ها :

 تاريخ بيداري ايرانيان – ناظم الاسلام كرماني

حكايت دختران قوچان – افسانه نجم آبادي

قلندر نامه هاي خواجه عبدالله

سفر نامه ابن بطوطه

دواوين شعرا

                                                  

                                                   مجتبي حديدي

                                              امرداد1390 خورشيدي

                                                      طهران     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 19:9  توسط مجتبی حدیدی  | 

 و اما فراماسونری چیست؟

 می توان گفت این سؤالی است که افراد بسیاری قادر به پاسخ دادن نیستند و یا اطلاعات دقیقی در این رابطه ندارند. این در حالی است که این تشکیلات و اعضای آن، نقش مهمی در تاریخ داشته اند و شناخت این تشکیلات، برای مسلمانان امری لازم و ضروری است.

 کلمه ی ماسون (mason) یعنی بنّا، فراماسون (Freemason) یعنی بنّای آزاد. ماسونری یک تشکیلات منظم جهانی است که بر ارکان دولت های جهان و اکثر وجوه زندگی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع، سلطه یافته است و بسیار هم آزادانه عمل می کند. کسی که عضو فراماسونری است، ماسون ی فراماسون نامیده می شود. ساختمانی که مرکز فعالیت ماسونهاست لژ نام دارد. فراماسونری جمعیتی سرّی است که کسی به راحتی نمی تواند در حریم آن نفوذ کند و اگر هم راه یافت، مکلف است اسرار آن را مکتوم نگه دارد؛ اما با این وجود، کسانی توانستند به حریم آن نفوذ کنند و به اسناد و مدارک مهمی دست یابند و موفق به کشف و افشای اسرار آنها شوند. همه ی این افراد متفق الرأی هستند که: «مسئله از اواخر قرن هجدهم آغاز شده و تا به امروز هم با موفقیت تمام ادامه دارد و هدف نهائی آن ایجاد یک حکومت جهانی است و برای پیاده کردن آن در سراسر عالم، به یک مبارزه وسیع و بی امان دست زده اند.» (1)

 فلسفه فراماسونري

 خاستگاه فراماسونري اصول اعتقادي الحادي است. مفاهيم و علائم پنهان آن، اين موضوع را مورد تأييد قرار مي‌دهند. به همين سبب اصول آن با مذاهب توحيدي در تعارض است. «مايكل هاوارد»، مورخ آمريكايي در نوشته محرمانه‌اي كه مخصوص ماسون‌هاي عالي‌رتبه است مي‌نويسد:

چرا مسيحيت منتقد فراماسونري است؟ پاسخ اين سؤال در «رموز» فراماسونري نهفته است. اگر اين رموز در دسترس عموم قرار گيرد براي كساني كه از فلسفة آن مطلع نيستند قابل درك نخواهد بود. در حقيقت احتمال اينكه بسياري از اعضاي لژها نيز معناي رموز را درك كنند، پايين است. در محفل دروني فراماسونري، درميان كساني كه به درجات بالاي سازمان رسيده‌اند، ماسون‌هايي وجود دارند كه خود را وارثان سنت كهن و متعلق به دوران پيش از ميلاد مي‌دانند كه از اعصار پيشين به تواتر به آنها منتقل شده است.

ماسون‌هاي عالي‌رتبه دانش خاص خود را از ساير اعضا مخفي نگه مي‌دارند.

 ماسون اعظم، «نكدت اجران» در اين باره مي‌نويسد:

بعضي ماسون‌ها گمان مي‌كنند فراماسونري نوعي سازمان نيمه‌مذهبي ـ نيمه‌خيريه است كه در آن مي‌توانند ارتباطات اجتماعي پسنديده داشته باشند و لذت ببرند. عده‌اي ديگر فكر مي‌كنند هدف فراماسونري اين است كه انسان‌هاي خوب را خوب‌تر كند. باز عده‌اي گمان مي‌كنند فراماسونري محل شخصيت‌سازي است. به طور خلاصه كساني كه با نحوه خواندن و نوشتن زبان خاص ما آشنا نيستند، معناي نمادها و تماثيل را به اين شكل درك مي‌كنند.

فراماسونري و اهداف آن براي آن عده اندكي از ماسون‌ها كه قادرند عميقاً در آن وارد شوند كاملاً متفاوت است. فراماسونري يعني دانش فاش شده، آغاز و تولد دوباره؛ يعني واگذاردن راه و رسم زندگي كهنه و ورود به يك زندگي جديد باشكوه‌تر و اصيل‌تر … در پس رمزگرايي ساده و ابتدايي فراماسونري، دسته‌اي مكاشفات قرار دارند كه به ما كمك مي‌كنند به زندگي روحاني و عالي دست يابيم و به رموز هستي خود پي ببريم. بنابراين در اين زندگي روحاني، دستيابي به روشنگري ماسوني امكان‌پذير مي‌شود. تنها در اين صورت است كه مي‌توان به طبيعت و شرايط رشد و تكامل در آن پي برد.

 ماده‌انگاري در منابع ماسوني

 «سلامي ايشينداغ» در كتاب خود با عنوان الهاماتي از فراماسونري مي‌نويسد:

 كل فضا، اتمسفر، ستارگان، همة موجودات زنده و غيرزنده از اتم ساخته شده‌اند. بشر جز اجتماعِ اتفاقيِ اتم‌ها نيست. موازنة جريان الكتريسيته ميان اتم‌ها، بقاي موجودات زنده را تضمين مي‌كند. با از ميان رفتن اين توازن مي‌ميريم، به خاك بازمي‌گرديم و به اتم‌ها تبديل مي‌شويم. يعني ما همه از ماده و انرژي ساخته شده‌ايم و به ماده و انرژي بازمي‌گرديم. گياهان از اتم‌هاي ما استفاده مي‌كنند و همة موجودات، از جمله ما انسان‌ها از گياهان استفاده مي‌كنيم. همه چيز يك ماهيت دارد، اما چون مغز ما از ساير موجودات تكامل يافته‌تر است، صاحب هوشياري و شعور است. اگر به نتيجه روان‌شناسي تجربي نظر كنيم درمي‌يابيم آزمايش سه‌گانه احساسات، ذهن و قوة اراده نتيجة كاركرد متوازن سلول‌هاي قشايي مغز و هورمون‌هاست.

… علم اثبات‌گرا پذيرفته است كه هيچ چيز از هيچ به وجود نيامده و هيچ چيز نابود نمي‌شود. در نتيجه مي‌توان گفت نيازي نيست بشر نسبت به هيچ نوع قدرتي احساس قدرشناسي و تعهد كند. جهان مجموعة انرژي است كه نه آغازي دارد و نه پاياني. در اين مجموعه همه چيز متولد مي‌شود، نمو مي‌كند و مي‌ميرد، اما مجموعه هيچ‌گاه نابود نمي‌شود. تنها اشيا تغيير مي‌كنند و تبديل مي‌شوند. حقيقتاً چيزي به نام مرگ و زوال وجود ندارد؛ فقط تغيير و تبديل دائمي حاكم است. نمي‌توان چنين سؤال بزرگ و راز جهاني را به كمك قوانين علمي تشريح كرد. توضيحات غيرعلمي نيز چيزي جز توصيفات خيالي، تعصبات و عقايد باطل نيستند. بر مبناي منطق و علم اثبات‌گرا، صرف‌نظر از جسم مادي، روحي وجود ندارد.

نظريات بالا را مي‌توانيد در كتب متفكران ماده‌گرايي چون ماركس، اِنگلس، لنين، پوليتزر، ساگان و مانِد بيابيد.

 ايشينداغ چنين ادامه مي‌دهد:

مي‌خواهم بعضي اصول و حقايق مورد تأييد فراماسون‌ها را به اختصار بيان كنم: براساس اصول ما حيات از يك سلول آغاز مي‌شود و در نتيجه تغيير شكل و نمو سلول انسان به وجود مي‌آيد. ماهيت و هدف اين وجود را نمي‌توان درك كرد. زندگي از آميزش ماده و انرژي آغاز مي‌شود و به آن خاتمه مي‌يابد. اگر معمار بزرگ كائنات را به عنوان حقيقتي والا، افق بي‌پايان خوبي و زيبايي، اوج تكامل و عالي‌ترين مقام و كمال مطلوب انسان بپذيريم و اگر آن را مجسم نكنيم، شايد خود را از تعصب درامان نگه داشته باشيم.

ماسوني كه تحت تعليم اين اصول و عقايد قرار گرفته وظيفه دارد مردم را تربيت كند … و به نيابت از مردم و حتي بدون تمايل آنها كار خود را انجام دهد.

 روح و جهان آخرت:

 ماسون‌ها رستاخيز پس از مرگ را در افسانة استاد حيرام به صورت نمادين مي‌پذيرند. اين رستاخيز نشان مي‌دهد حقيقت هميشه بر تاريكي و مرگ غلبه دارد. فراماسونري به مسئلة روح اهميتي نمي‌دهد. در فراماسونري، رستاخيز پس از مرگ يعني به ميراث گذاردن بعضي امور مادي و معنوي به انسان‌ها. كساني كه توانسته‌اند در اين زندگي كوتاه و فريبنده نام خود را جاودانه كنند، موفق شده‌اند و با ماندگار ساختن نام خود به دنبال شادمان كردن انسان‌ها و تضمين دنيايي مادي‌تر بودند. هدف آنان بالا بردن انگيزه‌هاي انساني بوده است كه بر زندگي انسان‌هاي زنده مؤثرند… . انسان‌هايي كه طي قرن‌ها ابديت را مي‌طلبند، با اعمال، خدمات و انديشه‌هاي خود به آن مي‌رسند و… اين به زندگي آنان معنا مي‌بخشد.

 چنانچه تولستوي گفت: «در آن هنگام، بهشت همين جا بر روي زمين برپا مي‌شود و مردم به بهترين صورت ممكن كامياب مي‌شوند.6

 ايشينداغ در مقالة پيشين چنين نوشت:

باوري وجود دارد بر اين مبنا كه از دو نيروي سازندة انسان: جسم و روح جسم مي‌ميرد اما روح باقي مي‌ماند و به جهان ارواح مي‌رود، در آنجا به حيات خود ادامه مي‌دهد و به فرمان خداوند در جسم ديگري حلول مي‌كند. اين باور با مفاهيم تغيير و تبديل مورد قبول ما سازگار نيست. نظرات فراماسونري را مي‌توان چنين تشريح كرد: پس از مرگ تنها خاطرات و دست‌يافت‌هاي شما به جاي مي‌ماند. اين نظرية فيلسوفانه و مبتني بر اصول منطق است. باورهاي مذهبي دربارة جاودانگي روح و رستاخيز با اصول منطق سازگار نيستند. ما اصول فكري خود را از نظام‌هاي فلسفي عقل‌گرا گرفته‌ايم، در نتيجه پاسخ اين سؤال را با مفاهيمي متفاوت و نه با مفاهيم مذهبي مي‌دهيم.

 ماترياليسم ماسوني: خدا انگاري ماده

 براي توليد يك شيء مادي اتم‌ها تركيب خاصي به خود مي‌گيرند. روح هر اتم نيروي توليدكنندة اين نظام است. چون روح عامل هوشياري است، هر شيء هوشمند بوده و به نسبتي از هوشمندي برخوردار است. انسان، حيوان، باكتري و مولكول هر يك به نسبتي هوشمندند.

اين باور ماترياليستي فراماسون‌ها نمود عقيده‌اي به نام «جاندار پنداري» است كه هر شيء را در طبيعت (كوه، آب، باد و غيره) صاحب روح خاص و هوشياري مي‌پندارد. ارسطو، فيلسوف يوناني اين نوع باور را با ماده‌انگاري (عقيده به اينكه ماده خلق نشده و مطلق است) تركيب نمود. اين باور به الحاد معاصر مبدل شده است. به عقيدة ماسون‌ها توازن و نظم موجود در نظام عالم نتيجه مادة است. در مقاله‌اي با موضوع «تكامل زمين» مي‌خوانيم:

فرسودگي چنان ضعيف صورت مي‌گيرد كه مي‌توان گفت حالت كنوني زمين در نتيجة هوشمندي پنهان ماگما (مايع درون هسته زمين) پديد آمده است. اگر اين‌گونه نبود آب در گودال‌ها انباشته نمي‌شد و تمام زمين را آب فرا مي‌گرفت.13

 همچنين در مقاله ديگري چنين ادعا شده است:

آغاز حيات بر روي كرة زمين هنگامي بود كه يك سلول به وجود آمد. اين سلول بلافاصله به حركت درآمد و بر اثر انگيزشي مؤثر و متمردانه به دو بخش تقسيم شد و اين راه را تا بي‌نهايت ادامه داد. اما سلول‌هاي تقسيم شده قادر به ادراك هدفي براي سرگرداني خود نبودند و گويي به دليل ترس از اين سرگرداني و تحت تسلط نيروي غريزي حفظ بقا، با يكديگر به فعاليت پرداختند، به هم پيوستند و به صورت هماهنگ، دموكراتيك و فداكارانه به خلق اندام‌هاي حساس و حياتي اقدام نمودند.

در مقاله‌اي با عنوان «تفكراتي پيرامون تكامل همبستگي از ديدگاه علمي» مي‌خوانيم:

از ديدگاه مادي و تعامل مادة موجودات زنده، همة گياهان، حيوانات، ميكروب‌هاي مفيدي كه در زمين زندگي مي‌كنند و انسان‌ها، هماهنگي اسرارآميزي دارند. اين هماهنگي از سوي طبيعت مادر ترتيب داده شده. آنها پيوسته درگير نوعي همكاري و انسجام مؤثر هستند. بار ديگر تصريح مي‌كنم فراماسونري هر نوع جنبش روان‌شناسي ـ اجتماعي را كه به رفاه، صلح، امنيت و شادي و به طور خلاصه هر نوع جنبشي كه در طريق اومانيسم و اتحاد جهاني بشر گام بردارد، عامل پيش‌برد آرمان‌هاي خود مي‌داند و از آن حمايت مي‌كند.

مهم‌ترين نيروي پيش برنده آرمان‌هاي فراماسونري نظرية تكامل است كه حامي نوين ماترياليسم و اومانيسم به شمار مي‌رود.

 منشأ فراماسونری

 فراماسونری عمده ی تعلیمات خود را از حکومت مصر باستان کسب کرده است، هر چند تعالیم اندکی نیز از بقیه ی حکومت های الحادی فراگرفته است.

 شواهدی که بر این مدعا صحه می گذارند، به قرار زیرند:

 1 – نقوش اهرام، مجسمه های ابوالهول و همچنین نوشته های هیروگلیف در سراسر لژها و نشریات ماسونی به چشم می خورد.(3)

 2 – دعاهایی که فراماسون ها می خوانند، مملو از عبارات مصری است که در زمان فراعنه استفاده می شد. برای نمونه: (مَعَت نِب مِن آ، مَعَت بَ آ = بزرگ است استاد فراماسونری ، بزرگ است روح فراماسونری) (4)

 3 – یکی از نمادهایی که در فراماسونری کاربرد فراوان دارد، علامت و نماد « چشم جهان بین :All seeing eye » است که به صورت یک هرم و چشم در انتهای آن می باشد. این نماد مربوط به یکی از خدایان مصر باستان بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/21ساعت 20:14  توسط مجتبی حدیدی  | 

باباي سوته دلان

سحر از بسترم بوي گل آيو

بابا طاهر عريان در هاله اي از افسانه است كه شناخت حقيقت حال او بسيار دشوار است . مجهول ماندن او و امثال بابا جعفر و بابا حمشاد و نيامدن نام ايشان در كتب قديم دلالت بر آن داشته كه طريقه بابا طاهر و باباها و پيران ديگر نزد مشايخ صوفيه معهود و يا مقبول نبوده است . ما از منابع كهن سندي درباره هويت باباطاهر بدست نمي آوريم . در بعضي دوبيتي هاي باباطاهر اشاراتي به كوه الوند است . او را غير از همداني ، لرستاني نيز ذكر كرده اند . چرا كه در قرون 4 و 5 هجري ميان لرستان و همدان رفت و آمد بسيار بوده است و در خرم آباد محله اي موسوم به باباطاهر وجود داشته است ( ادموندز ص 443 ). لازم به ذكر است در ايران ايلات مركزي و بختياري و امثالهم مايل اند كه بابا طاهر را از خود بشمارند . همجنين لقب بابا به پيران و مرشدان كامل اطلاق مي شده است و بر سبيل تفخيم بر نام ايشان مي افزوده اند .

مو آن رندم كه نامم بي قلندر

نه خون ديرم نه مون ديرم نه لنگر

چو روز ايه بگردم گرد گيتي

چو شو آيه به خشتي وانهم سر

او از عرفاي جبال است و به يكي از گويش هاي محلي غرب در ايران شعر مي سروده است . رضا قلي خان هدايت بدون ذكر منبع مي گويد : در زمان ديلمان مي زيسته و در 410 قمري در گذشته است . بابا طاهر دوبيتي معما گونه اي دارد :

مو آن بحرم كه در ظرف آمدستم

مو آن نقطه كه در حرف آمدستم

به هر الفي الف قدي برآيد

الف قدم كه بر الف آمدستم

ميرزا مهدي خان كوكب خان در مجله انجمن سلطنتي آسيايي بنگال تفسيري عجيب و غريب از اين دوبيتي ارائه مي دهد و مي گويد : مقدار عددي الف قد و دريا معادل فارسي وا‍ه بحر و نيز طاهر هركدام برابر 215 مي شود . حال اگر الف قد (215) را به الف (111) بيفزاييم 326 بدست مي آيد كه معادل مقدار عددي 1000 است به شرطي كه به شكل ه ز ا ر  محاسبه ابجدي شود . بدين ترتيب از الف قدي كه آمده است تاريخ تولد بابا طاهر 326 مي شود . علامه فقيد قزويني اين مقوله را توجيهي بسيار سخت مي داند و رشيد ياسمي نيز آنرا نوعي تكلف و حساب تراشي مي خواند كه ابدا با لطافت طبع بابا طاهر مناسبت ندارد . اما رشيد ياسمي با استناد به همين شعر و به اين دليل كه اول دسامبر سال 1000 ميلادي با آغاز محرم الحرام 391 هجري مصادف بوده است تولد بابا طاهر را 390 هجري مي داند . مجتبي مينوي از اين نظريه رشيد ياسمي انتقاد سختي كرده است و مي گويد : به احتمال زياد اين دوبيتي از بابا طاهر نيست بلكه ساخته نقطوياني چون ملا محمد صوفي مازندراني است كه از ايران گريخته و به دربار جلال الدين اكبر شاه تيمور در هند پناه برده اند . با توجه به اينكه يارسان بابا را از بزرگان خود محسوب مي كنند و اين فرقه با فرق غالي و اسمعيلي و حروفيه و نقطويه اشتراك عقايد در بعضي جنبه هاي جهانبيني داشته اند ، اين دوبيتي در برخي از مجموعه هاي به طبع رسيده از بابا طاهر به وي منسوب شده است .

قديمي ترين سند موجود تاريخي در باره وي راحه الصور راوندي  تاليف 601 قمري است . به علت ورود سلطان طغرل سلجوقي به همدان . ديدار وي با پير عريان استناد راوندي اين است كه وفات وي بايد پس از 447 ق اتفاق افتاده باشد . پس اگر او در زمان ديلمان يعني آل بويه و خاندان كاكويه كه تا زمان لشكر كشي ابراهيم ينال در 435 ق در همدان مي زيسته است بعيد نيست كه او از معاصران ابن سينا كه در 428 قمري در همدان مي زيسته بوده باشد . ولي داستان سرايي هايي از اين دست كه او در 525 شهاد اعدام عين القضات همداني بوده يا با خواجه نصير الدين طوسي 627 ق هم عصر بوده است غير قابل باور است . اشاراتي به باباطاهر و مزار او در همدان در ميان نامههاي عين القضات است . تاريخ نگارش آنها بين سالهاي 520 – 525 ق است و بعضا در كنار دوتن از عارفان به نام هاي شيخ بركه و شيخ فتحه ياد شده است ( به نقل از ذكايي توسط زرين كوب ) . با همه اينها عين القضات نام بابا طاهر را بدون ذكر لقب و اطلاق لفظ بابا  در نامه هايش مي آورد .

مثلا از بركه قدس سره شنيدم كه طاهر گفت كه مردمان مي آيند و ريش خود به افسوس ما فرا مي دارند پس افسوس مي خورند و به ريش خود مي دارند . يا فتحه گويد : هفتاد سال است تا مي كوشم مگر ارادت در حق طاهر درست كنم و نمي توانم . يا اي عزيز اين نبشته هم بر سر تربت طاهر نبشتم روز شنبه بر تربت فتحه و هم بر تربت طاهر ، خاطر به اين قرار گرفت كه چيز ديگري ننويسم . از اين عبارت بر مي آيد كه بابا طاهر تقريبا هفتاد سال پيش از عين القضات مي زيسته . پس او همان است كه در گزارش راوندي از او نقل شده . همچنين ارتباط عقيدتي بين عين القپات از طريق استادانش بركه و فتحه با شخص بابا طاهر معلوم مي شود . گذشته از اينها شواهد ديگري نيز دال بر وابستگي معنوي عين القضات همداني و با با طاهر وجود دارد . ابوبكر طاهر بن عبدالله بن عمر بن ماهله همداني كه به نقل ياقوت از تاريخ همدان ، تاليف شيرويه شهردار ديلمي تربتش در مقابر نشيط همدان زيارتگاه بوده است (ياقوت حموي ج 2 ص 148 و ج 3 ص 571 و ص 583 ) .به احتمال زياد غير از بابا طاهر معروف است . زيرا او در 402 در گذشته است . اما آرامگاه بابا طاهر در محله بن بازار در شمال غربي همدان بر تپه اي كوچك قرار دارد و از ديرباز زيارتگاه بوده است . قديمي ترين سند در ارتباط با مزار او در نزهه القلوب حمدالله مستوفي قرن 8 است كه آنرا از جمله مزارهاي متبركه همدان شمرده است (چاپ ليدن ص 71 ) .  بناي كهنه آرامگاه كه تاريخ بناي آن به پيش از قرن هشتم مي رسيد داراي برج آجري هشت ضلعي بوده است . اين برج به تدريج رو به خرابي مي گذارد و در اوايل قرن چهار دهم بنايي ساده و محقر از آن جا مي ماند (جكسن. ص 257 الي 260 ) . در اواخر دوره پهلوي اول بلديه همدان بنايي ساده با گنبدي آجري جاي آن احداث مي كند و در سالهاي 1329 الي 1331 در آن تغييراتي داده مي شود و سرانجام در سال 1346 شمسي انجمن آثار ملي تصميم به تجديدي بناي آرامگاه مي گيرد و تا سال 1349 ساختمان جديدي ساخته مي شود . يبرج هشت ضلعي به ارتفاع 20 متر بر آیامگاه ساخته مي شود . در كنار مزار وي قبور بي بي فاطمه خواهرش و ميرزا علي نقي كوثر عارف قرن سيزدهم و مفتون همداني از شاعران سده 14 و ابوالفتح اسعد از فقيهان سده ششم و محمد بن عبدالعزيز از اديبان سده سوم قرار دارد .

بسياري از شاعران سعي كرده اند به گويش بابا طاهر شعر بگويند . مينوريسكي مي گويد : زبان اصلي بابا طاهر فارسي دري بوده است . اما اشارات منابع جغرافيايي اسلامي مانند المسالك ابن مرداذبه ص 57 . البلدان ابن فقيه ص 290 و الفهرست ابن نديم ص 25 و آثارالباقيه بيروني ص 229 و معجم البلدان ياقوت ج 3 ص 925 و غيره به بلاد الفهلوين و فقرات منظوم و منثوري كه از زبان مردم غرب ايران در دوران اسلامي در فارسي و عربي باقي مانده و دوبيتي هاي باباطاهر را اندكي از آن مي داند اشاره داشته اند . پس نظريه مينوريسكي نادرست است و سرودن دوبيتي در قرون 5 و 6 هجري به آن شكل مرسوم بوده است . راوندي از نجم الدين همداني معروف به نجم دوبيتي ياد مي كند كه پنجاه من كاغذهاي دوبيتي از فهلوي هاي وي به جا مانده است و شمس قيس رازي شكوه مي كرد كه كافه اهل عراق از عالم و عامي و شريف و وضيع به انشاء و انشاد ابيات به صورت فهلوي مشعوف به اصغا و استماع ملحونات آن مولع و چنان دلبسته به لحن اورامن و بيت پهلوي بوده اند كه اغزال دري اعطاف ايشان را نمي جنبانيده . شمس قيس براي دوبيتي فهلوي دو وزن ذكر مي كند يكي بحر مشاكل فاعلاتن مفاعيلن مفاعيل و ديگر بحر هزج مسدس مقصور مفاعيلن مفاعين مفاعيل و در زمان او گاهي اين دو را با هم تركيب مي كرده اند . اگر فهلويات فراوان اهل همدان و زنگان گفته اند نمي توان گفت كه به دري نزديكتر است تا فهلوي . تحقيق درباره لحن و لهجه باباطاهر توسط شمس قيس محتوم و مسلم نيست . روبن ابراهاميان لهجه با با طاهر را به لهجه يهوديان كهن همدان نزديك مي داند . پرويز ناتل خانلري اين سخن را مردود مي داند اما خويشاوندي  لهجه بابا طاهر را به لهجه هاي كهن ناحيه جبال مردود ندانسته است . به طور كلي مقدار كمي از اشعار او تا 1306 شمسي در تذكره هاي قرون 12 و 13 هجري در دست بود . بر اثر تحقيقات هوار در 1303 خورشيدي 59 دوبيتي و در 132 بيست و هشت دوبيتي ديگر و يك غزل گزدآوري شد .

هرن آلن فقط سه 2 بيتي جديد به دست آورد كه از باباطاهر بعيد است آنها را سروده باشد . اشچينسكي از نسخه هاي خطي برلين استناد كرد و هشتاد 2 بيتي و يك غزل ( بغير از غزل هوار ) ترجمه كرد . حسن وحيد دستگردي اصفهاني مدير مجله ارمغان در 1306 شمسي ديواني از بابا طاهر شامل 296 دوبيتي و 4 غزل به طبع رساند . او 60 دوبيتي را در مجموعه اي مختلف يافت و سه رباعي را كه هرن آلن اضافه كرده بود ضمن پيوست به آنها در چاپ افزود . اين طبع ديوان بر اساس نسخه خطي به خط عبرت ناييني (‌1283-1321 ) صورت گرفت كه از روي نسخه اي ناشناخته متعلق به سردار مويد مراغه اي كتابت شده بوده است . ( ارمغان دوره 9 شماره 10 ص 571 ) .

البته وحيد دستگردي متن عربي كلمات قصار را نيز به انضمام دوبيتي ها بارها به تجديد چاپ رسانده است . ابراهيم دهگان نيز نسخه اي قديمي مربوط به قرن دهم از ديوان باباطاهر متضمن 98 دوبيتي در مقابله با طبع دستگردي همراه يك غزل به طور جمعي در هجده صفحه ( اراك 1331 خورشيدي ) به طبع رسانده است . وجه تشابه اشعار بابا طاهر و حكيم عمر خيام در اين است كه صحت انتساب اشعار در هردو مشكوك است . به گفته ژوكوفسكي برخي از دوبيتي ها در ديوان ملا محمد صوفي مازندراني قرن يازدهم هجري نيز موجود است در حاليكه در ديوان باباطاهر هم وجود دارد و علي قلي هدايت اين نكته را يادآور شد و گفت : شاطر بيك محمد شاعر همداني ادعا كرده است كه چندين دوبيتي كردي منسوب به باباطاهر از سروده هاي اوست . ذاتيه دوبيتي ستايش پروردگار است در حالي كه 34 دوبيتي باباطاهر از عشق خاكي مي گويد و 34 دوبيتي ديگر وي از عشق افلاكي دم مي زند . او در اشعارش قلندري بي خانمان معرفي مي شود و بي سرپناه است و خشت بالش اوست و در بي قراري استوار است . در قلب او گل ماتم مي رويد و بهار داغ او را علاج نمي كند . او به صوفيان حقيقي معتقد است و به گناهان خويش معترف . فروتني را تليغ مي كند و تنها وصول به مقام فنا را چاره مصيبت مي داند . او بر عكس خيام به هستي هيچگونه وابستگي ندارد و فلسفه خاك را نمي شناسد . جاذبه او احساسات اوست كه در زمان او هنوز وارد نحوه قول صوفيان و آثارشان نشده بود  . يعني نوع گفتار بابا طاهر به صورت مضامين قالبي و سبك شناخته شده معرفي نشده بود و پشتوانه عمومي نداشت . تشبيه و استعاره و بديع و ارتجالي بودن سخن و بيان ساده و بي پيرايه و بي تكلف همراه با محاوره محلي به دلنشيني اشعار وي مدد مي رساند . رضا قلي خان هدايت مي نويسد : بابا طاهر رسالاتي دارد كه كلمات عرفاني يا اشارزات به آن مي گويند و پس از چاپ وحيد دستگردي به كلمات قصار شهرت يافته است و او رساله اي دارد به عربي در مشائل مختلف عرفاني از قبيل علم ، معرفت ، الهام و فراست ، عقل و نفس ، دنيا و عقبي ، رسم و حقيقت ، اشاره و وجد، سماع و ذكر ، اخلاص و اعتكاف ، غفلت و مشالهده كه مسجع است و هر باب تعدادي كلمات قصار دارد كه در 23 باب براي 368 كلمه نگاشته شده است . عين القضات و ابن الفارض (632-657 ) شروحي بر آن نوشته اند كه از ابن الفارض ذكر شعري در اين زمينه بجا مانده است . همچنين رساله اي كه در كتابخانه ملي پاريس هست به نام الفتوحات الربانيه في فرج الاشارات الهمدانيه . تاليف محمد بن ابراهيم خطيب وزيري كه شرحي بر كلمات بابا طاهر است . ملا سلطان محمد گنابادي (سلطانعاليشاه 1327 – 1251 شمسي ) از مشايخ طريقه نعمت اللهيه در شرح كلمات بابا طاهر دو شرح عربي و فارسي نوشته است . شرح فارسي به نام توضيح بار اول به اهتمام شيخ عباسعلي كيوان قزويني در 1331 شمسي به طبع رسيد و با تصحيحاتي در 1334 و 1363 شمسي چاپ شد . شرح عربي آن نيز با نام الايضاح در سال 1347 شمسي چاپ سنگي شد . افسانه ها فراوان اند . شيوه علم آموزي در مورد او و درخواست وي از شاگردان مدرسه اي  درباره علم آموزي و مزاح آنان با پير سوته دلان كه اگر مي خواهد قران خواندن بياموزد ، بايد شبي را در آب سرد حوض بگذراند و او چنين كرد و صبح بر سطح حوض پر از اب سرد فرياد كشيد : امسيت كرديا و اصبحت عربيا (‌ديشب كرد بودم و امروز صبح عرب شدم )  شايد دور از واقعيت باشد . مي گويند اين جمله عربي را مولوي در مقدمه مثنوي به عارفي از اجداد حسام الدين چلبي نسبت داده و در برخي از منابع به تاج العارفين ابوالوفا نسبت كرده است و در بعضي ديگر به عبدالله بابوني نسبت داده شده است . (جنيد شيرازي صفحات 510 تا 516 حاشيه قزويني ) .

مي گويند حرارت او برف الوند را آب كرده بود . راه حل مساله اي در علم هيات را با انگشت بزرگ پايش بر خاك رسم كرده است . ( ژوكومنسكي – هرن آلن – لشچينسكي – باباطاهر با مقدمه آزاد همداني )  . كنت دوگوبينو در كتاب سه سال در آسيا ص 334 مي نويسد : پيروان اهل حق از بابا و خواهرش بي بي فاطمه با ستايش ياد مي كنند . كتاب سرانجام كه اخيرا كشف شده امكان مي دهد كه مقام باباطاهر را در جهانبيني اهل حق مشخص كنيم . آنها ذات باري را داراي هفت مظهر مي دانند . هريك 4 ملك در التزام دارند . هريك وظيفه اي مشخص بر عهده دارند . بابا از ملائك دوره سوم است كه عزرائيل و نصير در او حلول كرده اند . دوران بابا خوشين به طور كلي با مرحله معرفت در عرفان مطابقت دارد . وقايع اين دوره در لرستان و همدان روي مي دهد . نسخه خطي سرانجام ، جريان ديدار پادشاه جهان را با شخص بابا طاهر حكايت مي كند كه منظور از پادشاه جهان بابا خوشين است . شايد اين ديدار از ديدار طغرل سلجوقي ملهم شده باشد . بابا و فاطمه لارا (لاغر ) از عشيره پادشاهي جهان در ناحيه گوران بود و او را خدمت مي كرد . او لشكريان را با يك چارك برنج سير گردانيد . پادشاه او را به تمام خزاين وسوسه كرد و او خواستار جمال شاه بود . فاطمه خواست به دنبال پادشاه جهان برود . سر بر زانوي بابا نهاد و جان سپرد . پادشاه از او دلجويي كرد و قول داد كه در قيامت او را با فاطمه محشور كند . اين فاطمه در كنار مرقد بابا به خاك سپرده شده است . بر اساس گفته متوليان اين آرامگاه ،‌ اين فاطمه را نبايد با فاطمه ديگر اشتباه گرفت . گوبينو و جكسن از بي بي فاطمه يا فاطمه ليلي خواهر بابا طاهر نام مي برند و آزاد همداني نيز اين را تاييد مي كند . بالاي تپه مقابل بقعه امامزاده حارث بن علي است . در راحه الصدور و آيه الصدور راوندي و در تاريخ آل سلجوق آمده است : شنيدم كه چون سلطان بك به همدان آمد از اوليا سه پير بودند بابا طاهر و بابا جعفر و شيخ حمشاد . كوهكي هست بر در همدان آنرا خضر خوانند  . بر آنجا ايستاده بودند و نظر سلطان بر ايشان افتاد . كوكبه لشكر بداشت و پياده بر آمد با وزير ابونصر الكندري و دستهاشان ببوسيد . بابا طاهر پاره اي شيفته گونه بودي . او را گفت : اي ترك با خلق خدا چه خواهي كرد ؟ سلطان گفت آنچه تو فرمايي . بابا گفت : آنچه خدا فرمايد . ان الله يامر بالعدل و الاحسان . سلطان گريست و گفت چنان كنم . بابا دستش بستد و گفت از من پذيرفتي ؟ سلطان گفت آري . بابا سر ابريقي شكسته كه سالها از آن وضو كرده بود در انگشت داشت بيرون كرد و در انگشت سلطان آورد و گفت مملكت عالم چنين باد . بر عدل باش . دست تو كردم . سلطان پيوسته آن در ميان تعويذها داشتي و چون مصافي پيش آمدي آن در انگشت كردي . اعتقاد پاك و صفاي عقيدت او چنين بود . و در دين محمدي صلعم از او ديدار تر و بيدارتر نبود .

زرين كوب تواتر تاريخ و هم عصري آل بويه و ابن سينا و قتل عين القضات و هم عصري با خواجه نصير و ورود طغرل بيك سلجوقي به همدان در 410 هجري را مشكل مي داند و به ناهمخواني بعضي حوادث فوق اشارت دارد . البته رابطه اي نامريي بين او و عين القضات و با واسطه وجود داشته است . از بابا طاهر در تذكره الاوليا ذكري نيست . چون طريقه او معهود يا مقبول نبوده است و بابا طاهر به توسط عين القضات همداني شناسانده مي شود . البته بايد گفت طريقه حلاج نيز ناشناخته است اما در ابتدا چون به طريقه صوفيه بوده است ذكر وي در تذكره الاوليا مي آيد . همچنين پس از قرن نهم هجري نشر مقالات حروفيه و اهل حق عنوان قدوه العارفين را به باباطاهر مي بخشد . هرچند جايگاه بابا طاهر به بخشيدن لقب و عنوان برتري نمي گيرد . و حتما مي توان گفت كه اهل حق از آن بابا طاهر و حسين منصور است كه متاسفانه وارونه به عرض مي رسانند . گوا اينكه خاكساريه لسان الغيب را به سرقت برده اند و مداركي دال بر اين موضوع ندارند كه حافظ درويش خاكسار بوده است . شرح الفتوحات الربانيه في الاشارات الهمدانيه و شرحي كه در 890 هجري توسط جاني بيك العزيزي نگاشته شده و شرحي كه توسط حاج ملا سلطان عليشاه گنابادي نوشته شده و همچنين توسط عبدالحسين زرين كوب همه اشاره به اين داشته اند كه بابا طاهر نزد صفويان از اهميت ويژه اي برخوردار بوده است و دولت صفويه از شناساندن و تبليغ بابا طاهر كوتاهي نمي كرده است . نمونه اي از كلمات بابا را به شرح سلطان عليشاه نقل مي كنيم :

محاوره الرحمن في داره تنبيه العالمين و حبس العارفين يعني مراد به عالم به كسي است كه پيوند ولايت به وجود او سرايت كرده باشد و رسيده است . از مرتبه كثرات و مقتضيات نفس تجاوز نكرده باشد ، بر او دار رحمن بهشت نعيم است و اين را طالبند صاحبان خيال و براي عارف كه شناساي حق شده و لذت شهود يافته اگر به دار نعيم برند او را محبس خواهد بود . الهي زاهد تو را چون حور مي خواهد قصورش بين به جنت مي گريزد از درت يارب شعورش بين .

در جستجو در تصوف زرين كوب مب گويد : رابطه بين بابا و قاضي عين القضات همداني با لهجه اي كه ظاهرا شيخ و مرشد واقعي عين القضات يعني شيخ بركه سخن مي گفته است بوده است و جنبه مرموز تعاليم او كه به هرحال بايست در احوال قاضي همدان تاثير قوي داشته باشد يعني اين رابطه وجود داشته و نامريي بودن آن محتوم است .

بابا طاهر بي تكلف زيست و سخت خواهان گمنامي بوده است . از تظاهر و مقام دوري مي كرد . بنابراين ، مطالب زيادي از شرح حال او بر جا نمانده است . او عرفان را راهي جهت نيل به كمالات معنوي و شناخت بيشتر وجود حق مي نكرد . مكتب او مكتب تفكر و جهانبيني نيست . او فقط كثرت را در وحدت مي بيند و مي گويد :

به دريا بنگرم دريا تو وينم

به صحرا بنگرم صحرا تو وينم

به هر جا بنگرم كوه و بر و دشت

نشان از قامت رعنا تو وينم

زرين كوب ادامه مي دهد : عناصر تصوف در عقايد اهل غرب ايران در بعضي طوايف لر و كرد و عناصر بومي ديگر در ولايات جبال رايج است و باقي است و اينكه امثال بابا طاهر و بابا جعفر و بابا حمشاد در كتب قديمه و نزد صوفيه بي نام و نشان بوده اند قطعا مي بايست به سبب انتساب به يك فرقه مظنون و مخفي بوده باشد . باباي سوته دلان رو به سوي خورشيذ لايزالي قرآن داشته است . در آخر چند نمونه از دوبيتي هاي وي را مي آوريم .

زدست ديده و دل هر دو فرياد

كه هرچه ديده وينه دل كنه ياد

بسازم خنجري نيشش ز فولاد

زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

خداوندا كه بوشم با كه بوشم

مژه بر اشك خونين تا كه بوشم

همم كز در برانن سوته آيم

تو كم از در براني وا كه بوشم

هزارت دل به غارت برده ويشه

هزارانت جگر خون كرده ويشه

هزاران داغ و بيش از ويشم اشمر

هني نشمرده از اشمرده ويشه

چه خوش بي مهربوني هر دو سر بي

كه يك سر مهربوني درد سر بي

اگر مجنون دل شوريده اي داشت

دل ليلي از او شوريده تر بي

دلي دارم چو مرغ پا شكسته

چوكشتي بر لب ساحل نشسته

همه گويند طاهر تار بنواز

صدا كي مي دهد تار شكسته

مجتبي حديدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 19:15  توسط مجتبی حدیدی  | 

مفهوم عشق نزد عين القضات همداني

آتش بزنم بسوزم اين مذهب و كيش

عشقت بنهم بجاي مذهب در پيش

تا كي دارم عشق نهان در دل خويش

مقصود رهم تويي نه دين است و نه كيش

عين القضات ابوالمعالي بن ابي بكر عبدالله بن محمد بي علي الميانجي همداني ( 509-474 خورشيدي ) (525-492 قمري ) يعني  حدود نهصد سال پيش در خراسان نزد فيلسوف و دانشمند ايراني حكيم عمر خيام نيشاپوري و كساني چون محمد حمويه گذراند . احمد غزالي كه همراستاي فكري ابن سيناست او را قره العين ناميد . عين القضات به يقين ديگران ترديد داشت و هميشه حيران بود .

آن كس كه درون سينه رادل پنداشت

گاهي دو نرفته جمله حاصل پنداشت

علم و ورع و زهد و تمنا و طلب

اين جمله رهند ، خواجه منزل پنداشت

در تمهيدات از بايزيد بسطامي داستاني روايت مي كند : مگر نشنيده اي كه بايزيد مي آمد و شخصي را ديد . گفت  كجا ميروي ؟ گفت الي بيت الله تعالي . بايزيد گفت چند درم داري ؟ گفت هفت درم . گفت بمن ده و هفت بار گرد من بگرد و زيارت كعبه كردي . چه مي شنوي ؟ كعبه نور . نوري در قالب بايزيد بود . زيارت كعبه حاصل آمد . عين القضات آزاده اي است كه گويا ناظر هميشگي بشر است . مي گويد " هرچه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست  و بيشتر آنچه اين روزها نوشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتر است از نا بنبشتن آن . اي دوست نه هرچه درست و صواب بود روا بود كه بگويند و نبايد در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديدي نبود . چيزها نويسم بي خود كه چون وا خود آِيم بر آن پشيمان باشم و رنجور . اي دوست مي ترسم و جاي ترس است از فكر سرنوشت . حقا و به حرمت دوستي نمي دانم اين كه مي نويسم راه سعادت است كه مي روم يا راه شقاوت ؟ و حقا نمي دانم اين كه نبشتم طاعت است يا معصيت ؟ كاشكي يكبارگي نادان شدمي تا از خود خلاصي يافتمي . چون در حركت و سكون چيزي مي نويسم رنجور شوم از آن بغايت و چون در معاملت راه خدا چيزي مي نويسم هم رنجور شوم . چون احوال عاشقان نويسم نشايد . چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد . و هرچه نويسم هم نشايد . اگر هيچ ننويسم هم نشايد . اگر گويم نشايد و اگر خاموش گردم هم نشايد و اگر اين وا گويم نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد و اگر خاموش شوم هم نشايد".

او انديشمند رو شنگري است كه مي گويد آزادي را به انسان بسته اند چنان كه حرارت را به آتش .

در نوجواني دروس ديني مي خواند . همزمان با فراگيري دانش زمانه به كنكاش درباره اديان پرداخت و باورهاي خويش را مورد تجديد نظر قرار داد . در دهه آخر عمر كوتاه خويش به اين رسيد كه بلنداي انديشه را به جاي پيش انگاره ها بنشاند . آفريده شدن جهان ، واجب الوجود ، رستاخيز و جهنم و بهشت را مردود شمرد . او تبليغات مذهبي را دام فريب مي نامد . او حتي ديدگاه استاد خويش احود غزالي را ناپذيرفتني مي شمارد .

محراب جهان جمال رخساره ماست

سلطان جهان اين دل بيچاره ماست

شور و شرو و كفر و توحيد و يقين

در گوشه ديده هاي خونباره ماست

او در 24 سالگي مشهور ترين كتاب فلسفي خود زبده الحقايق را مي نويسد . او 600 سال قبل از كانت و رنه دكارت به قائم بالذات بودن اشياء يا مفهوم شي در خود پي برد . او بر اين قائل بود كه هيچ چيز را بي آنكه آشكارا و مشخص به حس ؛ درك نكرده ايم نمي توانيم بپذيريم  .  دكارت نيز با پيش نهادن حكم موجود انديشنده ، مي گويد فهميدن يقين شهودي را مي طلبد . يعني هركه انديشيد پس هست . عين القضات در بيان شناخت پذيري چيزها  گامي فراتر از آنها برداشته بود . مفاهيم و علم و شناخت عقل و بصيرت و نشانه ها علت چيرگي او بر فلسفه هاي بعد ي است  . او عقل را عالي ترين و كاملترين نماد فراورده ي پيچيده ترين و كامل ترين ماده روي زمين يعني مغز مي داند . به نظر او عقل سرچشمه شناخت است . پارامنديس 515-440 پيش از ميلاد تنها داوري كه حقيقت را تشخيص مي دهد عقل مي داند . با اين بيان هرچه كه بتوان معناي آن را به عبارتي درست و مطابق آن تعبير نمود علم نام دارد . معرفت به آن معناست كه هرگز تعبيري از آن نشود مگر به الفاظ متشابه . در تمهيدات معاد را غير عقلاني و مردود مي شمارد . انسان خدايي و وحدت وجودي و الحاد خويش را بي پروا بيان مي دارد . او دشمن ناداني است و در حقيقت و ماهيت شعر اين بيان را دارد :

جوانمردا ؛

 اين شعرها را چون آيينه دان . آخر داني كه آيينه را صورتي است در خود اما هركه نگه كند صورت خود تواند در آن ديدن . همچنين مي دان كه شعر در خود هيچ معنايي نيست اما هركسي از او آن تواند ديدن  كه نقد روزگار و كمال كار اوست و اگر نگويي شعر را معني آن است كه قائلش ( شاعرش ) خواست و ديگران معني ديگر وضع مي كنند از خود  . اين همچنان است كه مي گويد صورت آِيينه صورت صيقلي است كه اول آن صورت نموده و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن آويزم از مقصود باز مانم  .

در عشق نشان عقل را باختن است

از كوي و مكان هردو بپرداختن است

گه كافر و گاه مومن بودن يا

با اين دو مقام تا ابد ساختن است

 

 

حكومت بيمناك مي شود و دستور بازداشت وي از سوي خليفه بغداد داده مي شود . در 33 سالگي در زندان كتاب شكوي الغرايب را به عربي مي نويسد . اين كتاب چنانكه مي كويند دفاعيات وي است .

" زندان و زنجير و اشتياق و غربت و دوري معشوق البته بسيار سخت است . "

رنج را مي پذيرد و سرانجام در 33 سالگي در شب چهارشنبه هفتم جمادي الاخر سال 525 قمري يا 1130 ميلادي كشتن وي واجب مي شود و حقيقت باز بر دار مي شود . در مدرسه اي كه وعظ و خطابه مي كرد او را بر دار كردند و پوست از تن وي كشيدند و در بوريايي آلوده به نفت پيچيده و سوزاندند و خاكسترش بر باد دادند . انطور كه از پيش خود خواسته بود

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ايم

آن هم به سه چيز كم بها خواسته ايم

گر دوست چنين كند كه ما خواسته ايم

ما آتش و نفت و بوريا خواسته ايم

(رساله لوايح – عين القضات )

آثار وي به شرح ذيل است :رساله لوايح ، يزدان شناخت ، رساله جمالي ، تمهيدات ، كتاب قري ، العاش الي المعرفه العوران و الاعاش ، تفسير حقائق القران كه ناتمام ماند و مكاتيب و زبده الحقائق به انضمام نامه هاي فراوان در بيان حقيقت و حالات عشق .

در تمهيدات مي نويسد :‌ اي عزيز اندر اين تمهيد عالم عشق را خواهيم گسترانيد . هرچند كه مي كوشم از عشق در گذرم عشق مرا شيفته و سرگردان مي دارد و با اين همه او غالب مي شود و من مغلوب . با عشق كي توانم كوشيد ؟

كارم اندر عشق مشكل مي شود

خان و مانم بر سر دل مي شود

هر زمان گويم كه بگريزم زعشق

عشق پيش از من به منزل مي شود

در عشق قدم نهادن  كسي را مسلم مي شود كه با خود نباشد و ترك خود كند . خود را ايثار كند . عشق آتش است ، هرجا كه عشق باشد جز او رخت  ديگري ننهند . هر جا كه رسد سوزد و به رنگ خود گرداند . كار طالب آن است كه در خود جز عشق نطلبد . وجود عاشق از عشق است . بي عشق چگونه زندگاني ؟

برخاست خروش عاشقان از چپ و راست

در بتكده امروز ندانم كه چه خاست

در بتكده گر نشان معشوقه ماست

از كعبه به بتخانه شدن نيز رواست

دوش آن بت مست دست  در آغوشم كرد

بگرفت مرا و حلقه در گوشم كرد

گفتم صنما ز عشق تو بخروشم

لب بر لب من نهاد و خاموشم كرد

آرند يكي و ديگري بربايند

با هيچكس اين راز همي نگشايند

ما را زقضا جز اين قدر ننمايند

پيمانه تويي باده به تو پيمايند

در عشق ملامتي و رسوايي به

كافر شدن و گبري و ترسايي به

پيش همه كس عاقل و رعنايي به

واندر ره ما رندي و رسوايي به

صياد همو دانه همو صيد همو

ساقي و مي و حريف و پيمانه همو

گفتم كه ز عشق او به ميخانه شوم

ديدم كه بت و حاكم بتخانه همو

او را كه بقاي او به باقي باشد

بر گوي زبندگي چه باقي باشد

هشيار چگونه گردد از مستي عشق

چون پادشهش به ذات – ساقي باشد

براستي مزدك و ماني و عين القضات و حلاج و سهروردي مقتول كيستند ؟

او پس از مطالعه مصنفات حجه الاسلام مقصود خود را حاصل مي بيند و مي پندارد كه به مقصود واصل شده است . سپس به احمد بن محمد غزالي بر مي خورد . به قول خود وعين القضات  در صحبت با وي در بيست روزي آنچه ظاهر مي شود از من و ما غير خود چيزي باقي نگذاشت و مرا اكنون شغلي نيست جز طلب فنا...

او به روش حسين منصور حلاج در دانسته ها و گفتن آنها بي پروايي مي كرد . به دعوي الوهيت متهم مي شود و چون عزيزالدين مستوفي اصفهاني وزير سلطان سنجر سلجوقي به او ارادت داشت به آزادي هرچه مي خواست مي گفت تا قبول عام يافت . وزير سلطان بر اثر دسيسه هاي وزير ابوالقاسم قوام الدين درگزيني به حبس مي افتد و در تكريت به قتل مي رسد . عزيزالدين مستوفي به قتل مي رسد و عين القضات بر اثر دوستي با وي به مخالفت با قوام الدين درگزيني بپا مي خيزد و مورد مواخذه و غضب وزير جديد واقع مي گردد . قام الدين مجلسي ترتيب مي دهد و از جماعتي حكم قتل عين القضات را مي گيرد و سپس دستور زنداني كردن وي در بغداد را مي دهد . او در زندان به تاليف كتاب شكوي الغريب عن الاوطان الي علماالبلدان پرداخت . البته او در ادب و حكمت و كلام و فقه به مهارت رسيده بود و در سن پايين قاضي و مدرس شده بود . اين امر موجب برانگيخته شدن رشك ديگران شده بود . نجيب مايل هروي در باره آثاروي مي گويد : انچه آثار عين القضات ،‌ خصوصا تمهيدات و مكتوبات و شكوي الغريب را سزاوار ستايش مي سازد اين است كه او در اين آثار، خصوصي ترين تجربيات عرفاني خويش را باز گفته است . حتي ديگر تجربياتي كه ديگر مشايخ صوفيه آنها را جزو اسرار دانسته اند . او و ابن عربي و اندلسي و شيخ محمود شبستري از پيشگامان تقرير و بيان جنبه نظري تصوف اسلامي بوده اند . ابو حامد غزالي و شيبخ شهيد سهروردي و مولانا جنبه هاي علمي آنرا تبيين كرده اند . يكي از محققين معاصر معتقد است كه عين القثضات پايه گذار عرفان نظري و حكمت عرفاني است ، نه ابن عربي . و با جملاتي از تمهيدات به اثبات اين نظريه مي پردازد . عين القضات گويد : قراني هست وراي كاغذ و سياهي و سپيدي و محمد (ص) را دستي و پايي و تني ؟ آن محمد (ص) نيست . وراي آن محمد (ص) است . عشق در انديشه او موضع اساسي عرفان به شمار مي رود . به اين دليل صوفيه از او با تعابيري چون شيخ العاشقيت و سلطان العشاق و امثالهم ياد كرده اند . در نظر وي عشق مذهب مشترك بين انسان و خداست . عشق افراط در محبت است و آتشي كه در دل عاشق حق مي افتد و جز عشق را مي سوزاند . اين امري الهي است و آمدني است نه آموختني . بزرگان از عشق و معاني آن بسيار گفته اند . عشق از ديدگاه او غير قابل بيان است و جز به رمز نمي توان از آن سخن گفت . ديوانگي عشق را بر همه عقل ها افزون مي داند و معتقد است هركه عشق ندارد مجنون و بي حاصل است و هر كه عاشق نيست خودبين و پركين و خودراي مي باشد . عاشي را بي خودي و بي راهي مي داند . لذا مي گويد " در عشق قدم نهادن كسي را مسلم شود كه با خود نباشد و ترك خود كند و خود را ايثار كند . عشق آتش است و هر جا كه باشد جز او رخت ديگري ننهند و هرجا كه رسد بسوزد و به رنگ خود گرداند  . كار طالب آن است در خود جز عشق نطلبد . وجود عاشق از عشق است . بي عشق چگونه زندگاني ؟"

اريك فروم در كتاب هنر عشق ورزيدن مي نويسد : عشق پاسخي است به پرسش وجود انسان . اريك فروم مانند عين القضات عشق را فدا كردن مي داند . او ترك چيزها و محروميت و قرباني گشتن را فضيلت مي داند و عشق را نيرويي توليد گر مي داند . كارل ماركس مي گويد : عشق را تنها مي توان با عشق مبادله كرد و در چنين مبادله اي اصالت فردي در باز توليدي انساني و برآيند پيوند ها تكامل ميابد .

بر خاست خروش عاشقان از چپ و راست

در بتكده امروز ندانم كه چه خاست

در بتكده گر نشان معشوقه ماست

از كعبه به بتخانه شدن نيز رواست

او مانند ديگران ب اهميت دعا و ذكر واقف بود و شاگردان خود را به آن توصيه مي كرد و ذكر لا اله الا الله را مورد تاكيد قرار مي داد و مي گفت : پس از طي مقاماتي با اعراض از همه چيز جز هو نشايد گفتن . حروف مقطعه قرآن در 29 سوره الهام بخش بسياري از افكار و انديشه ها در ذهن متصوفه بوده است  . جمع حروف مقطعه قران 780 حرف است و به اعتقاد ابن عربي حقايق آنها براي هر كسي روشن شود مالك بالا و پست خواهد بود . در اين ميان شايد حلاج بيشتر از هركس ديگري در باره رمزيت حروف مقطعه قران صحبت كرده است . قاضي مي گويد : اگر نه اين حروف مقطع يافتمي در قران ، مرا هيچ ايمان نبودي به قران . او معتقد بود كه سالك در طي طريق مي تواند به مقامي برسد كه همه قران را در نقطه ب بسم الله ببيند و همه موجودات را در نقطه ب بسم الله مشاهده نمايد . "خداوند خواست كه محبان خود را از اسرار ملك و ملكوت خبر دهد و در كسوت حروف اين عمل نمود تا نا محرمان بر آن مطلع نشوند . پس گفت الم . المر.الرا . يس. و يس را قلب قران قرار داد و نشان احد با احمد ، كه كس جز ايشان بر آن واقف نشود " همچنين اساس تقسيم فرق اسلامي به هفتاد و دو يا سه با استناد حديثي است از حضرت رسول كه مي فرمايد بني اسراييل به 72 و امت من به 72 فرقه تبديل شوند و تنها يك گروه در دوزخ نيستند و آن سنت و جماعت است . گروه اخير در حديثي به انا عليه و اصحابي ، يعني آن دسته كه م نو يارانم بر آنيمك تعبير شده است . عين القضات با اشاعه نظريه وحدت و يگانگي دين در توسعه و بسط اين انديشه سهيم بوده است و معتقد است كه همه بر يك دين و ملت اند . مي گويد : اگر آنچه نصاري در عيسي مي ديد تو نيز ببيني ترسا شوي .اگر آنچه يهود درموسي ديد تو نيز ببيني كليمي شوي و آنچه بت پرست در بت ديد اگر تو ببيني بت پرست شوي و هفتاد و ملت جمله منازل راه خدا آمد . عين القضات با استناد بر حديثي از حضرت محمد (ص) مي گويد : روزي بيايد كه مردم در مسجد جمع شوند و فاتحه و ركوع و سجود و نماز گزارند اما هيچكدام از ايشان حقيقتا مسلمان نيست و مي گويد اين سرنوشت اسلام است  كه آفتابش به مرور زمان غروب مي كند و روزي بيايد كه از مسلماني جز اسمي و يك مشت عادت بي محتوا باقي نماند . عماد كاتب اصفهاني و برادرزاده عزيز الدين در كتاب خريده القصرخود سير شهادت او را چنين بيان مي دارد : " عين القضات ميانجي همداني زيست ،‌ دوست با وفاي عموي من صدر شهيد بود . هنگامي كه عمويم بيچاره شد در گزيني بر كشتن او توانايي يافت . او نمونه تيز هوشي و دانشمندي بود . آفتاب پس از مرگ  غزالي بر فاضل تر از او نتابيد  . " عين القضات در نگارش هاي عربي خود با راه غزالي رفت و عالم نمايان بر وي رشك بردند . كلماتي از كتبش بيرون كشيده جدا از جمله بندي بدان معني داده و به او تهمت زدند ، وزيري پست خو وي را به همدان بازگردانيد و با كمك يارانش با عين القضات آن كردند كه يهوديان با عيسي كردند " .

گويند چون عين القضات به پاي چوب دار رسيد آن را در آغوش كشيد و اين آيه را خواند :و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون (شعرا-227 ) و ستمكاران به زودي خواهند دانست به چه مكاني باز خواهند گشت . و اين بار دويست سال پس از حسين منصور نداي انالحق از همدان بر مي خيزد و فاجعه اي با تمام جزيياتش تكرارمي شود . به قول حسين منصور حلاج كرشمه جمال اهل وصال را به سوي خويش جذب مي كند .

آثار عين القضات به اين شرح است :

تمهيدات : در اصول  طريقت و اسرار عرفان . نثر آن با صميميت است و حتي رمز گونه نيست از اشعار فارسي و عربي و آيات قران و روايات ، نمونه هايي را براي اثبات آورده است . از حيث عرفاني اهميتي بيشتر از آثار ابن عربي دارد و مورد مطالعه در ايران و هند وجنوب اسيا بوده است

نامه ها : پرسش و پاسخ به شاگردان است و هر نامه به موضوعي خاص اختصاص ندارد

رساله شكوي الغريب : دفاعيات او در برابر تهمت كفر و زندقه است . نثر آن مسجع و شاعرانه و رقت انگيز است .

زبده الحقائق : عرفاني و فلسف و ديني است و در باره ايمان به خداوند و حقيقت نبوت و امامت است . نثر ان ساده و سجع گونه و گاهي بي تكلف است  .

در باره نوشتن مي گويد : و به حرمت دوستي كه نمي دانم اين كه مي نويسم راه سعادت است كه مي روم يا راه شقاوت و حقا كه نمي توانم كه ننويسم . جز گوي بودن در ميدان تقدير روي نيست . در باره حقيقت جويي مي گويد :بر عقل واجب است كه انواع كمالات حقيقي و انواع كلمات موهوم را بداند و از يكديگر تميز كند تا ميل او به كمال حقيقي بود نه كمال موهوم .

معشوق بلاجوي ستمگر دارم

وز آب دو ديده آستين تر دارم

جانم برد اين هوس كه در سر دارم

من عاقبت كار خود از بر دارم

در لوايح مي نويسد : " جنيد را گفتند خواهي مر حضرت آفريدگار بيني ؟ گفت نه . پرسيدند چرا ؟ گفت خواست و نيافت . بدين نسبت همه آفت در اختيار من است و من از آفت اختيار پناه به او سازم . چنانكه يكي را ديد كه غرق مي شد . گفتند خواهي كه برآيي و نجات يابي ؟ گفت نه . گفتند خواهي غرق شوي ؟ گفت نه . گفتند پس چه خواهي ؟ گفت مراد من در مراد او نرسيده است . آن خواهم كه او خواهد . عشق چون بيدين مرتبه رسد كمال گيرد . "

گر او به خودم بقا دهد خوش باشد

در بي خودي ام لقا دهد خوش باشد

من خود كشنم انتظار وصلش ليكن

گر حضرت او رضا كند خوش باشد

البته شناخت و بررسي گذشته به مفهوم تاييد يا تكذيب آن نبايد باشد و پژوهش  لايه هاي تاريخ ، حسن ديگري دارد .

 

مجتبي حديدي

تهران 5/4/1390 خورشيدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/22ساعت 17:8  توسط مجتبی حدیدی  | 

در يك غروب بي خبري رفت و برنگشت

از خونه باغ ناپدري رفت و برنگشت

آن شب ميان آن همه تندر به خنده رفت

مانند خواب مختصري رفت و برنگشت

مانند رقص چادر گلدار بين باد

با يك گروه جن و پري رفت و برنگشت

شيراز ابروان موازي او نگفت :

وقتي كه يار شد سفري ، رفت و برنگشت

صندوقخانه بوي تو را مي دهد هنوز

در كوچه پچ پچ است " زري رفت و برنگشت "

آن دختر قديمي اين خونه باغ سرد

با چادر سياه تري رفت و برنگشت

او در پي نشاني خود از خودش گذشت

چون نامه هاي نامه بري رفت و برنگشت

لب هاي چشمه شايعه كردند قرص ماه

در كوزه هاي كوزه گري رفت و برنگشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/02ساعت 12:35  توسط مجتبی حدیدی  | 

بررسي دكتر منزوي و مولفه هاي آن از ناتاشا اميري مولف آن و مولف آن

نام اين مقاله را با احترام به پدرم ويتكنشتاين مي گذارم :

شي ء و كلمه يكي هستند

البته اينطور كه در استاكيسم مي گويند شما تا ديده نشويد براي كارتان ارزش گذاري نمي شود . آثار خانم اميري منهاي آشنايي با  تفكرات ايشان باز خورد ديگري در ذهن مخاطب خواهد داشت  . سوالي كه اينجا به ذهن مي آيد اين است كه ايشان چقدر در رمز گذاري آثارشان به انديشه ورزي توجه كرده اند ؟ اگر اين انديشه ورزي مشهود باشد رمز گذاري و رمز گشايي زير سوال مي رود و اگر رمزي در كار نباشد بخش زيبايي شناسي در كار ايشان زير سوال مي رود . چرا كه اگر رمزگذاري نباشد رمز گشايي در كجاي قضيه قرار مي گيرد . به تفكر ايشان رويكردي دارم : ورود به ناخوداگاه و نگارش را نگار خود قرار دادن و معاشقات عرفاني در بحث نوشتار امري قديمي است . مقوله كشف و شهود در اين جهان با برخوردهاي هندي و سرخپوستي و ايراني و چيني و ..  به طور فراوان دستمالي شده است . اما اينكه شما مي خواهيد با عبور از خوداگاه و تحمل سنگين ناخوداگاه و رياضت در نوشتار به الهام و شهود دسترسي پيدا كنيد مقوله جالبي است . ياد همينگوي مي افتم كه مي گفت : احساس را از عمل پديد اوردم . اما در عصري زندگي مي كنيم كوسه در اكواريوم ، اكواريوم حاوي كوسه است . كشف و شهود و عينيت و ترنس فيزيك را در سفر به ماه اثر ژول ورن هم شاهديم و عصر جديد از متافيزيك و هرانچه كه بيروني باشذ به نفع اصالت ماده مي گذرد. ما در عصري زندگي مي كنيم كه جوكيان رفته اند و هنرپيشه ها مانده اند . پيامبران رفته اند و نويسندگان مانده اند  . شما نظريات بهتر نسبت به طبقه بالاتر داريد . اما هنوز زمان نظريه دادن بدون طبقه فرانرسيده است . شما پشتوانه عمومي نداريد و اين امر ، فردي مي ماند .متاسفانه تعداد در پشتيبان گيري اهميت دارد . به قول بهاراتا بايد مراقب كلمات بود چون پشتوانه ادبيات اند . اميدوارم در اين امر بي قاعده خيلي در پي قاعده مند شدن يا قاعده پذيري نباشيد .

و اما دكتر منزوي :

روايت منثور خلاقه اي كه زمان را مي شكند . اگاهي از وجود خويشتن و درك آگاهانه و هويت مشترك و يكسان با مخاطب را شاهديم  . اين يعني يك قالب و راه و رسم تازه . رها كردن تصوير در ذهن مخاطب را ميبينيم و اين يعني روبرويي با داستاني از نوع پلاستيك . تاكيد برامري اخلاقي داشتن ،‌ادرس مشترك با مخاطب يست . بلكه چگونگي گذر از اين امر و حل آن در ذهن مخاطب عام معرفي نمي شود . خيلي چيزها اگاهي و تاكيد بيشتر نمي خواهد . چگونه بودن  و درك ظرافتها نياز ماست .  . چرا كه تزيين خاصيت عصر جديد است . براي يك زبان كاملا شخصي هم قواعد قاعده مند وجود دارد . اما قاعده پذيري در كار شما هنوز ابزار برخورد بيروني ندارد . اين امر بر ميگردد به پاراگراف اول. به قول ولف : نويسنده در مورد نوشتن صحبت نمي كند بلكه علاقمند به چيزهايي غير از آن است . روي هم رفته يك انتخاب آنارشيستي در نوشتار مانند شما وظيفه همه ماست .

با اعتراف به ايفاي وظيفه

مجتبي حديدي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/24ساعت 19:19  توسط مجتبی حدیدی  |